تبليغاتX
قصر


قصر

اجسام نزدیک تر از آن چیزی هستند که در آینه به نظر می رسند)

 

گفته اند و می گویند همیشه پشت هر مرد بزرگ یک زن  حضور دارد. گفته ام و می گویم همیشه پشت هر شاعر بزرگ یک زن حضور ندارد.این است که گاهی "ماریا" ی مایکوفسکی را به اندازه ی خود شاعر دوست بدارم یا "یلینا" ی بولگاکف را."دورا" ی کافکا و "سوزان" بکت.گفته اند که سوزان و ساموئل (بکت) دوازده سال تصمیم جدایی داشتند و هر بار تا دم دادگاه می رفته اند و بر می گشتند. و هر بار بولگاکف را کنار ییلنا در شاهکار بولگاکف "مرشد و مارگریتا" در لباس مرشد و مارگریتا ببینم روحیه ای در من زاده شود.

همیشه این تصاویری که اینان از دوست داشته های شان در آثار شان داده اند گواه بر این بوده که حسی در مختصاتی از زمان یا مکان وجود داشته حسی زنده بوده که صاحبان شان الان یک مشت استخوان اند. و این یعنی تحرک و زندگی ابدی. اگر روزی در  اثری حضور داشتیدُ خواه اثر خودتان باشد خواه اثر دیگری یعنی در همیشه زنده می مانید .یعنی جاودانگی.

 

 

 

 بیمارستان

 

جهان بیمارستان شلوغی بود

که نفهمیدی

از کجای آن آمده ام

ندانستم

به کجا خواهی رفت

 

زندگی

با قدم های کبود

زندگی

در لباسی  سیاه

پله بر پله

از راه رسیده است

زندگی در چهره ای شکسته

پشت در ایستاده است

 

با برفی که در دلم هوای ریختن داشت

با تگرگی که چشمهایم را گرفت  

آن قدر با پنجره ها خیره ماندم

تا مه از روی قله ها سر خورد  

پایین آمد

و بین دست های ما ماندگار شد

ابرها تو را در خود گرفتند

و هر سرفه ای کردم

فقط برف آمد

و برف آمد

 

جایی بین ملافه های سفید  

و تخت های فلزی

همدیگر را گم کردیم

 

مه تا گردن بالا رسید

و از آن همه  اندامی  که بودیم

چهرهایی معلق در هوا باقی  ماند

حباب هایی بی سرانجام

 

معنا

مثل رنگ از ما چکید

به اجسام نفوذ کرد

به دیوار

به زمین

به هرجا تکیه دادم

لکه هایی رنگی جا گذاشتم

 

رنگ از پس رنگ

به دیگری دادیم

و خیلی زود جاهایمان عوض شد

 

من ایستادم بالای سرت

قطره قطره در

شلنگ ها چکیدم

در رگ هایت سر خوردم

 

تو گیره هایی شدی

که هر شب  رعد و برق را

به سینه ام می آورد

 

مه روی لباس ها

تا پوست نشست کرد

در تنم شروع شد

و از آن  همه خون

فقط رنگی صورتی باقی ماند

 

 

می دانم راه دوری نرفته ای

روی بلندی های هر نوار قلب

تو در موهای روشن و مجعد می رقصی

 

می دانم راه دوری نرفته ای

در تصویرهای سی تی اسکن

تو در  موهای صاف و سیاه با  ابرها قدم می زنی

 

اگر در دلم برف می بارد

اگر مه در گلو پیچیده

اگر چشم هایم سپید است

هنوز زنده ام با

رفت و برگشت حباب ها

 

حالا فرض کن

شهری در من به خواب رفته

شهری پرنده هایش

در حال پرواز یخ زدند

و آن همه دریا که پشت پلک هایم

یخ زده بود

سیل شد و

مردمک هایم را با خود برد

 

حالا

اگر دکتر ها متاسفم باشند

اگر زندگی با لباس سیاه بالای سرم برقصد

اگردر  ملافه ای خونین

دست به دستم کنند

 

خیالم راحت است

بعد از این

با تمام دریاها

دارم به  تو نگاه می کنم

نوشته شده در ساعت توسط بهزاد عبدی| |

 

۱.

گربه ی غمگین

هر شب

از بلندترین دیوار شهر بالا می رود

گربه ی غمگین

هر شب روی بلند ترین دیوار شهر می نشیند

به آسمان خیره می شود

گربه ی غمگین

هر شب از بلند ترین دیوار شهر

با کبوتری خونین بر می گردد

 

۲.

انعکاس آفتاب را می دید

خود را از گل و لای نجات می داد

به بالاتر از درخت فکر می کرد

و از آب گردن می کشید

امشب

درخت و مهتاب و زمین

آمده اند به  تماشای  نیلوفری

که گلبرگ هایش تیک عصبی دارند

 

۳.

...بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد

قایقی

بر تکرار امواج پیش می رود

بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد

قایقی

بر تکرار امواج پیش می رود

بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد

قایقی

بر تکرار امواج پیش می رود

بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد

قایقی

بر تکرار امواج پیش می رود...

 

نوشته شده در ساعت توسط بهزاد عبدی| |


چیزی باقی نمانده

جز گهواره ای که باد تکانش می دهد

چیزی باقی نمانده

جز دامنی که آب با خود می برد

خون از کجا به را افتاد

که به پای ما پیچید

و در ترک های زمین نشست؟

تنها پنجه ی کسی

بیرون زده از خاک

که پیش از این درخت بود

تا کجا می توان دوید

با رد پایی که دور خودش می گردد؟


من فکر می کنم

وقتی خورشید روی دامنه ها لخته باشد

می توانم

خودم را با پرتقالی خونین

گرم کنم

نوشته شده در ساعت توسط بهزاد عبدی| |

 

 

قرآن

جنگ و صلح

پیانیست

خاورمیانه

چشم های تو

 

کدام یک

جواب سوال احتمالی ام

رامی دهد؟

 

نوشته شده در ساعت توسط بهزاد عبدی| |

 

۱

کبوتر

اولین حرف زمین بود

با آسمان

گلوله

آخرین حرف های زمین است

با خودش

 

۲

 

زمستان

فصل غم انگیزی است

تابستان

غم انگیز تر

نمی داند چه می خواهد

زمستان ها

منتظر تابستان است

تابستان ها

منتظر زمستان

امروز

یک گوشه با بهار ایستاده

رفتن لیلا را

میان باد و برگ

تماشا می کند

 

نوشته شده در ساعت توسط بهزاد عبدی| |


Design By : Night Skin