قصر

و پايان در آغاز بود با اين وجود ادامه مي دهيم...

عکس از امیر صفر زاده *

*عکس ها از امیر صفرزاده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 به مادرانمان بگو

آن عکس دسته جمعی

تکه تکه شد

و هر کدام به یک طرف افتادیم

به مادرانمان بگو

آسمان سرزمین جدیدی است

برای آرزوهایی که با باد رفت

 

عکس از امیر صفر زاده*

 

مورچه ها تشییع می کنند

بال پروانه ای را

که باد با خودش آورده بود.

 

«بهزاد عبدی»

عکس از امیر صفر زاده*

 ۱

 

من و تو جنگلی کوچک بودیم

وقتی در انتهای خیابان نقش درخت را بازی می کردیم

۲

 

تاب

تاب

تا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ب ...

کسی می رود و بر نمی گردد...

 

«ونوس رستمی»

عکس از امیر صفر زاده*

سرما

دلش می خواست یه جای سرد و بلند باشه که دستاشو ببره تو جیب

کت... تو که از منجی عالم بشریتم غایب تری٬ کت خودش.ترانه ای

 زیر لب زمزمه می کرد و با تکیه به نرده های کوه خودشو بالا

 می کشید. به ورودی پناهگاه که رسید صورتشوبرد زیر شیر آب

و یه نفس عمیق کشید . ورودی رو پرداخت و داخل شد. یه لبخند

ملیح رو صورت مبهوتش نقش بسته بود. تمام شهرو گذاشت کنار

و به چراغای جایی خیره شد که مرد شرقی داره. اهل غذا خوردنم

نبود فقط برای اینکه جات خالی نباشه یه سیگار کشید. خنده و

 قطره های آب زهر مارش شد. زیر لب گفت:«بوی گندم مال من/

هرچی که دارم مال تو» تاکید کرد :«هرچی که دارم مال تو»

کمی حس کرد داره با بودنش اذیتت می کنه. ازت دور شد...

باز دورتر ... بازم دورتر... چشمای مشکیش پر اشک و موهای

مجعدش از زیر شال بیرون ریخته بود و جهت جایی که باد

اشکاشو می برد نشون می داد.

پناه گاه پلنگ چال پر از پلنگایی زخمی بود که رو کوله بارشون

لمیده بودن... رو کرد به در پناهگاه اگه نوک دماغشو  نشون می -

گرفت و ادامه ی کوهو بالا می رفت تو مسیر دربند می افتاد.

دربند که می شد دیگه موجودی نبود... راهی نبود... باید از یه

زمین خاکی بلند با شیب تند عبور می کرد. فقط اهل دلا تا اینجا

میان. هر یه متری که بالا بری دنیا خیلی کوچیک تر میشه. پاشو

 به تن زمخت زمین درکه می کوبید و می دونست یه تکون

کوچولو یه بی حواسی می فرستتش وسط رستورانا...

توی دود فلیون و سرخی آلو و لواشک گم میشه. بی حال رو قله

 ایستاده و محو چراغای روشن تهران شده بود. خوشحال که نه

 ولی به خودش افتخار می کرد که دیگه برای هیچ بالا اومدنی

 نیازمند دستای مهربون تو نیست.

نه می خواست برگرده درکه نه  اینکه بره دربند. می دونست

پایین تر به سعد آباد می رسه اما ا ا ا ا... هیچ زمانی رو که جایی

تو سعد آباد داشته باشه یادش نمی اومد. چند دقیقه نشست فکر کنه

چه کار کنه. باد بهش می خورد و کت و شالشو کنار می زد و 

موهای مجعدشو خیلی غمناک دور صورتش می رقصوند.

¤

این آقا خیلی خسته شد. وقتی شیر آب دم ورودی رو دید

پرید زیرش و از خوشی فریاد کشید.

 یکی گفت:«آقا مریض می شیا...» وارد پناهگاه شد و دودوتا

 چهار تا کرد ببینه اگه بخوادازینجا بره دربند به تاریکی

 نمی خوره؟ وهنوز ظهر نشده بود.

به گوشه ای از شهر نگاه کرد که «چیز» تهرانه و زنا هم ترجیح

 می دن تو بیمارستان اونجا زایمان کنن. مثل دوست دختر خودش

 که حالا متعلقه ی یکی دیگه بود. در ضمن قضیه رو تموم شده

 می دونست و دنبال اهل دلی می گشت که کوهو دوست داشته

باشه.مثل سایه سیاهی که بالای کوه چمباتمه زده بود.

 شک نکرد زنه.می خواست از نزدیک ببیندش. حداقل به هم

می گن خسته نباشید «تندرست باشید»... راه افتاد. تمام مدت

 زن تکون نخورد.

 این دست تکون داد . زن عکس العملی نشون نداد:

«عجب زن مغروری»

نزدیک شد:«سلام»

«خانوم؟» بازوشو گرفت... یه بازو به خشکی چوب... یه زن 

چوبی؟وحشت زده و نا امید بود. باید گوله می شد پایین که به همه

خبر بده یه زن که سرش رو به آسمونه + اشکای رو صورتش

 یخ زده . ولی چند لحظه نشست کنارش...

«سوسن گوران»

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بهزاد عبدی  | 

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو...

که چی؟ اگه همرنگ شی عین اونایی . هیچ فرقی بین تو و دیگران نمیذارن . می خوای با یه ضرب المثل دیگه جوابمو بدی . می دونم بلدی . همه ی ضرب المثلای دنیا رو حفظی . بابا حفظ . بابا حافظ ... خب بگو ببینم چی میگی... چی؟ ۵تا انگشت مثه هم نمیشن؟ آره عزیزم خب تو هم راست میگی -اما کار از کار گذشته . ما دستای یکسانیم که فقط لباسای رنگارنگ تنمونه ... دم لباسامون گرم که از نزدیک آدما با اون ما رو از هم تشخیص میدن ...

خوشحال باش ...

تو هم دیده میشی...بچسب به رنگین کمون...

  «ونوس رستمی»

* **

 روزنامه ی حوادث جنگل امروز پر تیتر بود:

« کودکی بر درختی تکیه داده خمیده از هزاران سال تفکر.»

« سر بریدند پیازهارا برای سفره هایی که روی دست می رفت.»

«هـنـدوانـه هـای راه راه

در آسفالت می ترکند                               

راه سبز

راه سپید

راه خون.»

«رقص علف ها روبروی بادی که تقلید داس می کند.»

«خودکشی دسته جمعی سیب های کال از شاخه بر زمین»

« نیلوفر های کبود

هنوز نیلوفرهای کبود

در دست پیرمردان عبوس پرپر می شوند.»

روزنامه ی حوادث جنگل هرروز پرتیتر است...

«بهزاد عبدی»

 

* **

« کاوه ای نیست اسکندری می باید.»

 

شوق دارید؟ ذوق زده اید؟ خیلی خوشحالید که شریکتون کردن؟ تا الآن جزو بچه درسخونای با دین و ایمونی که حرف، حرف ننه باباشونه بودید یا ژیگول جیگرایی که پای عشق و حال که بیاد وسط خدارو بنده نیستن ؟ خیلی خوبه که جزء آدمای عاقل و فهمیده حسابمون میارن. مگه نه؟ قطره هم جزیی از دریاست. دریای سیاه چطوره؟ نه؟ دریای سرخ؟ نه؟ باشه هر رنگی دوس دارید... تنوع از ما انتخاب از ...

از همه ی آدما بدم میاد. از زندگیشون بیزارم. «حتی شما دوست عزیز» حتماً راهی هست برای اینکه دیگه باهیچ آدمی روبرو نشم. با لباسای رنگارنگشون گیجم می کنن. نمی شه بینشون مردی رو پیدا کرد که می خواد بیاد و با دید درستش همه چیزو درست کنه. اون مرد چی تنشه؟ چه رنگی؟ باید لخت شد. احتمالش هست که اون مرد راستگو و درستکار هم ازین تعلقات دست کشیده باشه. اما درستِ درست چیه؟ حالا که نمی دونم، نیازی به اومدن اون مرد نیست.هر شب قبل از خواب دل و روده ام به هم می پیچه. یه مایع گرم و اسیدی تا بیخ گلوم میاد بالا و برمی گرده. به همه بچه ها زنگ می زنم می خوام مطمئن بشم که جدیداً : یه رضای تیکه تیکه توی یه چمدون به خونه خواهرش پـسـت نمی شه؟...

یه شاهین که یه گردن بند مدل قرون وسطایی تو باد تکونش می ده...

یه مهسا یه پیرزن بیست ساله یه جفت قلوه ی عفونی،زنانگی از بین رفته، یه جفت چشم کم سو، که دیگه باورش شده دنیا یعنی همین اتاق کوچیک تاریک که خورشیدو اون بیرون زندانی کرده...

یه کاوه که شبی داشت فردارو تو ذهنش مجسم می کرد: پرچم ایرانو که نوبتش بود بشوره. تمیز و تا شده تحویل معلم می داد و معلم بهش آفرین می گفت. کاوه نمی دونست چرا مادر وقت رخت شستن گریه می کنه... صبح با بوی نفت از خواب بیدار شد. به طرف حیاط رفت مادر وسط حیاط ایستاده و لباساش خیس بود.

- مامان چرا بوی نفت میاد؟

- خب از لباسای منه.

- چی؟

مادر وحشیانه خندید. کبریت کشید. جرقه زد. گر گرفت. چرخید. مشعل شد. بوی کباب می اومد. بوی نفت... بوی روغن... خاموشش کردن. کاوه پرچمو به معلم نداد آخرین رختی بود که مادرش شسته بود. هنوزم ازش نمک می ریزه. بوی نفت می ده . چربه...

*

  - کاوه برادر من، چرا درس نمی خونی؟

  - می خونم.

  - نه فقط کتابو گرفتی جلو صورتت.

*

  - گیتار برای چی خریدی پس؟

  - می خوام هنرمند شم.

  - هنرمند بشی باید تمرین کنی نه اینکه باهاش عکس یادگاری بگیری.

*

  - کاوه چرا سر کار نمی ری؟

  - استعفا دادم.

  - می دونم ولی دیوانه اونجا نونت تو روغن بود.

  - من از شرکت نفت بدم میاد. از روغن تهوع می گیرم.

  - چرا؟

  - نمی دونم.

*

  - از دستپخت مادربزرگ خوشت نمیاد؟

  - نه دوست دارم...

  - چرا غذاتو نمی خوری؟

  - کباب نمی تونم...

ترس اینکه یکی از همین شبا کاوه رو گم کنیم، دیگه کسی ندونه کجاس، داره فلجم می کنه... هیچی نمی تونم . هرچیزی رو که تو عمرم خوردم بالا میارم و دیگه با بنی آدم صنمی ندارم. مثل صخره تا روز شکستن یا تحلیل رفتن می ایستم و به زمزمه های دیوونه ای که صبح موقع اذان میاد روی یکی از سنگام سر می زاره و مادرشو صدا می زنه گوش می دم. کاری ازم برنـمـیاد که براش انجـام بدم. دلـم بـراش می سوزه. چون این آدم از بوی کباب و نفت و روغن بدش میاد و فقط یادش نمیاد چرا باید پرچمو به معلم تحویل بده. باد هر دفعه به یه وری می وزه و موجای دریا از ساحل بیشتر سرکشی نمی کنن. منم یا می شکنم یا تحلیل میرم. ولی سرم زیر آب نمی ره.

خیلی مونده تا اون روز ...

«سوسن گوران»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بهزاد عبدی  | 

همراهان قصر: وبلاگ با کاری از ؟ ؟ ؟ روز چهارشنبه

۲۱/۱۱/۸۸ به روز می شود.

پاینده و سرفراز باشید...

 

پل و کودک

 

از این نقطه جهان من به تابلویی می ماند که نقاش

ش یک سطل رنگ بروی آن پاشیده و رفته است .

 از تابلوی چسبیده به دیوار اتاق همه چیز را می توان فهمید . همه ی چیزهای نفهمیدنی را . روی تابلو خیره شدم . میان خطوط و رنگ های به هم ریخته اش ، روی پل کودکی با دست هایی خاکی ، تازه از خاک بازی فارغ شده . و کنار توده ای از کاغذ های روی هم انباشته ، مشغول نقاشی است . روی کاغذ های سپید، شکل ها و قیافه هایی متفاوت نقش می بندد :

   

 

(بهزاد عبدی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بهزاد عبدی  | 

میدونی ُآدما وقتی پا می زارن به زندگی هم،از ثانیه هایی که با هم می گذرونن یه قصر می سازن.شاید این که با هم هستن برای هردوشون یه رویا باشه که به صورت یه فایل توی یه فولدر از ذهنمون ذخیره شده. ولی به هرحال این وسط یه قصر هست که هر من و تویی می تونه صاحبش باشه.این صاحب شاید سفید برفی ،سیندرلا یا اینکه اگه خیلی شانس بیاره هلن تروا باشه.ممکنه من ،تو ،دختر شاه پریون باشه که مردم گره می اندازن به بختش تا سگدو بزنه برای حاجت روا کردنشون. انقدر مأموریت بره سگدو بزنه - آخه به بختش گره افتاده بود.- که دیگه تو قصر خودشم پیداش نشه. گره ی بختشم که وا شد یه وقتی به خودش بیاد که شده باشه خانم هویشام با آرزوهای بزرگ بربادرفته.بدون اون تو توی قصرش.

قصرتان بی «تو»مباد.

سوسن گوران

روزگارتون قشنگ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بهزاد عبدی  | 

    نرسیده به شب

 

    دستاشو بسته . هیچ راهی هم برای باز کردنشون نیست . نه تو، نه این ، نه اون ، نه بابا ننه ، نه داداشی . پسرخوشتیپه اعدام شد و برای دنیا مجنون درست کرد . هرچقدر التماس کردم که :این پسر خیلی باحاله . شوخه . معتاد نیست . حالا یه وقتایی عرق خوری می کنه . این خاصیت باالفعل رو داره که بهترین دوست هر آدم نیک سرشتی باشه . از همه روشن فکرتره و اعتقادات خالص و درستی داره . نه ، تورو خدا اعدامش نکنید .

    آقای من سر به زیر و آرومه . نه اینکه بی گوشه باشه و زیر بار هرحرفی بره به جاش می تونه حرکت ماشینای یه میدونو به بزرگی آزادی بند بیاره. موهاش ،دستاش، طرز نگاهش کاملا ً به یه شیر شبیهه . یه شیر طلایی . فرقش اینه که وزنش یک شیشم یه شیر بالغه .

    از خواب می پرم . سرجا می شینم و مبهوت اتاق می شم . دیوارای پوشیده از عکس ، پوستر ، شعرای جذابی که با خط نستعلیق ، یا خط خودم نوشته شدن . یه دراور که کلی لوازم آرایش روشه . یه ظرف پر از خاکستر و ته سیگار.این مال کیه ؟ مال اونه . اسمش چیه ؟ من که سیگاری نبودم . کنار زیرسیگاری یه موبایله که هر سه ثانیه یکبار براش اس ام اس میاد . اینم مال من نیست . ولی دلم می خواد بدونم این نهصد و سی و شش تا اس ام اسی که اومده چی و از کیه . همش تسلیت و همدردی برای اینکه دوستم اعدام شده . دوستم اعدام شد ؟ دیگه نمی بینمش ؟ دیگه برق نمی گیرتمون ؟ دیگه کسی نیست که براش مهم باشه سر و وضع من و اتاقم مرتب هست یا نه .

   زوزه می کشم و به خودم می پیچم . پوست صورتم خراشیده شده و گونه هام خونیه. چندتا تکون شدید خورد و شد جنازه . من اون جا بودم . پامو رو زمین می کشم . تو سر خودم می زنم . تیغم یه راهه . قرص هم یه راهه . اسلحه هم هست . سم ، ولی من جرئتشو ندارم . دنبال کارشو گرفتم بدونم قبرش کجاس . دیدمش قبل از این که دفنش کنن . دستشو گرفتم . سر انگشتامونو به هم چسبوندم . انتظار داشتم مثل وقتی که زنده بود ؛ بدنش یه تکون کوچولو بخوره و بعد دستمو بگیره و ول نکنه .

    سرمای وجودش منو گرفت . افتادم روش . صورتش یخ زده بود و مثل مومیایی بی حالت بود . دستشو تا اونجا که زور داشتم فشار دادم . رو به آسمون گفتم :«آخ که غیر مستقیم از آدما می خوای یه کاری رو بکنن . » موهای پرپشتش دورتا دور سرش پخش شده بود . مثل یال . نه... نه . دیگه نباید راجع بهش فکر کنم . فقط باعث عذابه . هرچقدر ازش خواهش کردم که زودتری با هم عروسی کنیم ؛ خودشو می زد کوچه ی این یارو . با خنده و شوخی موضوع رو عوض می کرد . دیگه دوستش ندار... .

    ما آدمای با حالی بودیم . با هم نمایشنامه می خوندیم . مکبث . اون بود . همیشه و به زور و منم بانکو بودم . هرچقدر می گفتم : « آن مأوای امن می تواند شما را درپی امارت کاودور به هوای افسرشاهی برانگیزد ... .

    ادامشو نمی گم چون اون نمی ذاشت هیچ وقت . شما هم گوش نمی دید . هیچ کدومتون . دعا می کنم هیچ وقت نبینمتون . عاشق هم نشیم . اعدام ...

    از خواب می پرم و باز مبهوتم . چون نمی دونم حالم چرا انقدر بده . به چهاردیواری پر از عکس و پوستر و شعرای جالبم نگاه می کنم . به دراور و اون کوه لوازم آرایش روش . زیر سیگاری پره تا خرخره . از دورش خاکستر لبریز شده و من یادم نمی یاد تو خاندان ما یه نفر سیگار به لب برده باشه . عرق خور هستن چرا، ولی سیگار نه ! وقتی می خوام فیلتر رو روی سرامیک کف له کنم تازه یادم میاد ؛ اون روز که تو کافه نشسته بودم ، تنها ، بدون آرایش ، گذرت به اونجا افتاد . تو که بدت نمی اومد منم اعدام شم . کافه رو روی سر گذاشتی . ریه ی خودمه . به هیچ کس ربطی نداره . کاش یه جوری می زدی که رد انگشتات تا ابد روی صورتم بمونه . طوری که فرداش یه پاکت جدید نگیرم . سرامیک کف اتافم کثیف و بدرنگ نشه .

    جیغ که می کشم می فهمم دوباره از خواب پریدم . کاش حافظه ام سفید بود . مثل این سرامیکا .

    خیلی وقته که خونمو تمیز نکردم . مهم نیست . آدم نباید خونشو کثیف کنه . فقط تو عزیزمی . با یه حرص و شهوتی گذاشتمش بین لبم که بعدا ً شرمنده شدم . شاید خاندان ما برای همین تا به حال به طرفش نیومدن . عرق خوری هم کردن ولی نخواستن شرمنده شن . من هم تا الآن به این ور قضیه فکر نکرده بودم . آدم توی مسیر از دست رفتن آهسته و معدوم شدن می افته. چون آتیشش زیر سر خودشه ؛ یه آرامشی می گیره طرف که راضی می شه از زنده بودنش . خود من ، انگار به دنیا می گم :« حال می کنی چطور چیزی که تو بهم دادی دارم از خودم می گیرم ؟روت کم شد؟» دنیا عشوه می کنه و روشو برمی گردونه . خیال می کنه اگه بی تفاوتی کنه من به طرفش کشیده می شم . کی این رسم مسخره رو گذاشته ؟ بگید . به خدا کاریش ندارم نترسه . فقط می خوام دوکلوم نصیحتش کنم .

    زندگی منم تو این خونه شده از خواب پریدن . چون فقط واسه خواب میام خونه . اونم شبایی که می خوام از جا بپرم . اینبار که پریدم دستم اومد باید برگردم ایران . دلم می خواد برگردم به وطنم . همه بهم اس ام اس داده بودن . نهصد و هفتاد و هفت تا . همه هم از ایران . یعنی اینقدر اینجا منو می شناسن ؟ نکنه چون اون اعدام شد ؟ تقصیر دیوارای اتاق من نبود ؟من نمی خوام کسی بهم ترحم کنه . اگر هم برگردم همین آش و کاسه ی اینجا رو با خودم می برم . همین اتاق وسط اینهمه شلوغی برای چند ساعت تنهایی . پدر و مادرم هم اس ام اس دادن . من که با هیچ کدومشون کاری ندارم و اونا هم بیخود . ول کن بابا . ایرانم شد جا ؟ گرفتی مارو ؟

    مگه اینکه دوباره از خواب بپرم . گوشی زنگ بخوره و تا میام بردارم قطع شه . ببینم چهل تا میس کال افتاده . از کی؟ پسر خالم ؟ مهرداد ؟ فقط اون به من زنگ زده . خواسته صدامو بشنوه! ما خواهر و برادر هم هستیم . مثل دندونای شیری . نوزده بار دیگه هم زنگ می زنه تا اخر سر گوشی رو برمی دارم و می گم : الو...

    احوالپرسی داغی کرد. با اینکه نمی دیدمش می دونستم صورتش خیسه . کله اش داغ داغ بود. می گفت دلش می خواد برگردم تا مثل بچه گیمون قایم موشک بازی کنم. حالش خیلی خرابه . از خواب می پره . زیرسیگاریش انقدر پره که خاکستراش سرریز شده و با هر تکون هوا به این ور  اون ور می ره و به وسایلای خونه می چسبه . گفت استودیوی شخصیش تنها جاییه که توش احساس امنیت می کنه . گفت همین روزاس که به جبهه ی عدم بپیونده .

    من دیگه نشنیدم چی گفت چون از جا پریدم . هرچی گفت به درک . دیدی اینم می خواد اعدام شه . دیگه نمی خوام به هیچ کسی دل ببندم و نمی خوام کسی به من دل ببنده . حالا جرئتشو دارم . هر جای دنیا که بری یه تیغ ، چندتا قرص ، اسلحه یا سم پیدا میشه . می گن تو جعفرآباد کلت چهارده هزارتومنه .

    مهردادم دستاشو بسته . هیچ راهی برای باز کردنشون نیست ...

 

سوسن گوران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بهزاد عبدی  |