پل و کودک
از این نقطه جهان من به تابلویی می ماند که نقاشش یک سطل رنگ بروی آن پاشیده و رفته است .
از تابلوی چسبیده به دیوار اتاق همه چیز را می توان فهمید . همه ی چیزهای نفهمیدنی را . روی تابلو خیره شدم . میان خطوط و رنگ های به هم ریخته اش ، روی پل کودکی با دست هایی خاکی ، تازه از خاک بازی فارغ شده . و کنار توده ای از کاغذ های روی هم انباشته ، مشغول نقاشی است . روی کاغذ های سپید، شکل ها و قیافه هایی متفاوت نقش می بندد :
پادشاهی که سبیل کلفت و ابروهای پهنش با پهنای کاغذ در جنگ مساحت است . بدن زخمی جوانی که با چاقویش می خواهد کاغذ را بدرد و به جان کودک بیفتد . دختری با چهره ی غم زده که قطرات پخش شده ی اشک به روی گونه اش کاغذ را نمناک جلوه می دهد . حرفی برای گفتن نداشتن پسر بچه ای با لباس وصله دار و سر و صورت خاکی که دل هر نقاشی را می توانست به درد بیاورد . سپیدی کاغذی که با چهره ی عبوس پیرمردی تسبیح به دست سیاه می شود . و سایه ای خاکستری که در اتاقی در بسته چهار زانو زده و خیره به تابلوی چسبیده به دیوار اتاق است .
هریک از کاغذهای سپید را پس از نقش گرفتن ، از ارتفاع بلند پل رها می کند . بعضی از نقش های نیمه کاره بعد از پاره شدن به دست کودک ، لای کاغذپاره های دیگر انباشته می شوند .
کودک برای چند لحظه ای ، دست از نقاشی بر می دارد و حجم کاغذها را به لایه ای از خاکستر تبدیل می کند . تا باد از راه برسد . آن را روی رودخانه بپاشد .
باد در رودخانه هر چند دقیقه یکبار موج خفیفی بوجود می آورد . نقاشی ها از روی پل رها می شوند . کاغذ های بر باد رفته ، پیچ و تاب می خورند . به سطح رودخانه می چسبند و به روی آب هریک به سمتی شناور می شود .
یکی از کاغذ ها که نقش و طرح روی آن چندان واضح نیست ، روی آب به این سو و آن سو کشیده می شود . تلاش و تقلا در رفتارش موج می زند . هر زمان که خود را با سختی به تکه سنگی می رساند ، موج کوچکی از راه می رسد و او را به گوشه ای پرت می کند .
کاغذ تا به خودش آمد ، تمامش خیس شده بود و رفتارش کندتر از قبل .
زبانه ی آب روی کاغذ می لغزد . وسط کاغذ را گود می کند و فرو رفتگی اش بیشتر می شود . گودی وسط کاغذ به چشمی شبیه است که پل را نگاه می کند . کاغذ آهسته آهسته مچاله شد و به ته آب فرو رفت . کاغذ در حال غرق شدن هنوز خیره به پل است . هنوز امید دارد .
بقیه ی کاغذ ها هم فرو می روند و یک لایه آب از روی آن ها می لغزد و می گذرد . آب رود خانه با اینکه کارش را به خوبی انجام می دهد ، هنوز از مشت و لگد باد بی نصیب نیست .
هر چند نقش این تابلو همواره همین بوده که هست . اما من فقط به خاطر تصاویر متفاوت از هم کاغذ هاست که یک عمر خیره به این تابلو نشسته ام . درست شبیه همان کاغذی که از زیر آب ها به پل و کودک روی پل خیره مانده .
*
وسط سالن صاحب نمایشگاه تصویر تابلوی چسبیده به دیوار سالن را برای پیرمردی عبوس و تسبیح به دست که ایستاده کنارش ، توضیح می دهد . تصویر تابلویی که میان خطوط و رنگ های به هم ریخته اش ، در اتاقی در بسته ، سایه ای خاکستری روبروی تابلوی چسبیده به دیوار اتاقش چهار زانو نشسته و غرق افکارش خیره به تابلویی است که کودکی نقاش به روی پل را نشان می دهد . صاحب نمایشگاه ، تصویر تابلو را تشریح می کند و پیرمرد از روی جهالت فقط سرش را تکان می دهد .
*
کودک روی پل کند و آهسته دست هایش را می تکاند و دوباره مشغول نقاشی می شود . باد می وزد و کاغذ هایی جدید با نقش هایی جدید تر مبهوت سقوط به روی رودخانه اند . خطوطی ساده اما مرموز .
رابطه ی بین این شکل ها را آن ها می دانند : حریق می داند باید کاغذ ها را خاکستر کند . باد می داند باید پراکنده کند . آب رودخانه می داند باید غرق کند . حتی ذرات خاک چسبیده به دست کودک هم می دانند .
*
وسط سالن صاحب نمایشگاه تصویر تابلوی چسبیده به دیوار سالن را برای پیر مردی که بیل و کلنگ به دست دارد ، توضیح می دهد . تصویر کاغذی مچاله روی آب رودخانه که میان خطوط و رنگهای به هم ریخته اش ،گورکن زمین را می کند و جسد سایه ای خاکستری با حالتی چهار زانو را دفن می کند . صاحب نمایشگاه توضیح می دهد و پیرمرد از روی جهالت مدام سر تکان می دهد .
*
از این نقطه جهان من به تابلویی می ماند که نقاشش یک سطل رنگ به روی آن پاشیده و رفته است .
می اندیشم به تابلویی که تصویرم را در بر گرفته . به خطوط و رنگ های به هم ریخته ای که تصویرم را در خود حل کرده است . گم و نا پیدا .می اندیشم به خودم که تنها لکه ای خاکستری بودم ، میان رنگ های به هم ریخته ی جهانم .
برای بازدید کنندگان معما ، تصویر چهار زانو نشسته ی من است که صاحب نمایشگاه برای آنها توضیح می دهد . برای من معما ، تصویر کودک روی پل است که هربار نقشی جدید از من را به روی رودخانه پرت می کند . می اندیشم به خودم که روی کاغذهای بر باد رفته همواره در حال تکثیرم .
همه می دانند غیر از من .
برای من دیدن تابلویی که میان رنگ های به هم ریخته اش صاحب نمایشگاه در آن ایستاده و تابلوی روبرویش را برای همراهش توضیح می دهد هم دیدنی است . دیدن این تابلو و تابلو هایی که هریک از دل دیگری زاییده می شود .
اگر از کودک روی پل شروع کنم ، به نقش خودم خواهم رسید . یعنی همان سایه ی خاکستری که چهار زانو نشسته . و بعد به تابلویی کهتصویر صاحب نمایشگاه و همراهش را نشان می دهد . و بعدی و بعدی ...
نمی دانم آخرین نقش و آخرین تابلو به کجا ختم می شود . شاید به تصویر کودک روی پل !
پس همین بهتر که روبروی تابلوی چسبیده به دیوار اتاق بنشینم و همه ی تابلوهایی که زنجیروار به یکدیگر متصل اند را روی نقش هایی که کودک می کشد و روی رودخانه رها می کند ، ببینم .
(بهزاد عبدی)