قطارها

 

 

پدرها 

راه رفتن را یادمان دادند

معلم ها

تنها رفتن را

مسیر را درست آمده بودیم

یک لحظه یکدیگر را

در آغوش گرفتیم

و قطارها از ریل خارج شدند

 

 

مرثیه های در پرنده های در من

 

 

رودخانه ای

که از قرن ها پیش آمده بود

چهره ات را 

در لباس های من برد

 

عریانی درخت

و ماهِ بعد از ابر

حیرتی نیست در اندوه مرزها

 

برای دست های گرفته ام

میان شانه های فرو رفته در فکر

کنار ساق هایی که بغض دارند

بغض هایی که دست دارند

امروز این خون چرخیده در من

رودخانه ای است

که در خلاف خودش می جوشد

 

و آن رقص ها 

که در خنده ات می گرفت

مرثیه های در پرنده های در من بود

و آن آوازها

که پریدنت را شکل می داد

مرثیه های در پرنده های در من بود

بن بست


"آن بالا ها

هواپيمايي گير كرده

لاي ابرها"


_مردي در كوچه هاي بن بست مي دود


"اين پايين ها

كشتي بزرگي گير كرده

لاي تورها"


_مردي در كوچه هاي بن بست مي دود


از دست هات بي خبرم

دور شده ام از همه جا

و دنيا سرخ است پشت اين ترافيك

جا مانده ام لاي سيم هاي خاردار

سيم هاي تلفن

من گير كرده ام پشت بوق هاي ممتد


از همين كوچه هاي بن بست

به دشت ها و دامنه هاي زيادي رسيده ام

درست شبيه ماهي سمجي

كه مي خواست

در قوطي كنسرو شنا كند





كاميوني پير


ما سطرهاي پراكنده

از يك شعر بوديم


تو را قاب گرفتند

هديه دادند

به ديوار زدند


مرا نوشتند

پشت كاميوني پير

به جاده ها فرستادند







برای تو حرف دارم
تویی که 
فرق از میان پیرهنت باز می کنی
دکمه ها به دستهام خیره اند
دستها اوج گرفته اند
در جنگلی دور 
ماری دور درختش می پیچد
حلقه می شود
بالا می رود
حلقه می شود 
بالا می رود
برمی گردد
به زیر سیگاری
به قبرستانی از فکر های خاکستری

در سرت به جای مو
همهمه آورده ای
دو ابروی مترادف
چشم هایت
کلاغ های وحشی در روشنای صبح
لب هایت
دو ماهی بی حوصله در تلاطم تورها
مردمک هایم می چرخند
کودکی از سیاهی زندان
به تماشای بالا می رود
در چهره ات دریچه ها
راه به دنیای دیگری دارند
به روزهای دیگری

تو را در سنگ دیدم
تو کوه بودی
تو را در برگ دیدم 
درخت بودی
تو را در خواب دیدم
تو خواب بودی

لیوانی شکسته در گلو دارم
ومردمک ها در آب ها شناورند
کلاغ ها دور می شوند
و دریا در ماهی کوچکش
غرق شده




آینده ام

در آینه ی کوچکش جا مانده بود

آینه را

در کیفش دفن کرد و رفت


هر چه می شویم

پاک نمی شود اندامش

از حافظه ی دست هام


تنها شده ام

مثل ردپای گربه ای حامله در برف

مثل پیرهنی که زنی زیبا

هنگام مرگ به تن دارد


از یاد رفته ام

مثل چمدانی جا مانده از قطار

مثل نامه ای بدون مقصد


از یاد رفته ام

تمام می شوم

و سطر های این شعر

خیال های وحشی در اسبی است

که می دود

در دشت ها و قطار ها و خیابان ها

می دود و

می دود و

می دود و

هر بار خود را

در تنهایی یک اسطبل

پیدا می کند















دریا آمده بود
ما را از این جا ببرد
دریا که می خواست
ما را نجات دهد
در خودش غرق شد و
غرق شد

دریا فهمیده بود
ما تنهایی را به تنهایی
دلهره را به دلهره
ما سکوت را به سکوت
ترجیح داده ایم

دریا رفته بود و می آمد
دریا آمده بود و می رفت...

ما ایستاده تماشا کردیم
ما در تماشا فهمیدیم:

باران تکرار باران است
برف تکرار برف





 

 

تو موج ها را با خود بردی

موج ها قایق را

قایق تو را

 

تو قایق را با خود می بری

قایق موج ها را

موج ها تو را

...

 

سیاهی جنگل

پا به پا تعقیبم کرده این جا

خیره به دریا بایستد

تو دور می شوی

تو پارو می زنی

و شهر خلوت و خلوت تر می شود

 

می روم

جابه جا کنم جهانم را

شکلی که

کوسه ها سر از جنگل در بیاورند

و خرس های قطبی

آواره در بیابان شوند

می روم به دنیای دیگری بیایم

بار دیگری بیایم

بار دیگر...

می دانم

تو آسوده با در خت ها قدم می زنی

من خیره به جنگل

به زیر آب ها فرو می روم

 

 

 

 

مسافرخانه

کسی می آید

کسی می رود

کسی حرف می زند

کسی می خندد

کسی می خوابد

کسی راه می رود...

 

مسافر خانه ی شلوغی هستم

در انحصار ابرها

دریا با هر قایقی می زند به سینه ام

مسافر خانه ی کوچکی

پنجره اش باز مانده سمت زمستان

 

از تمام منظره ها

کسی آهسته با موج ها رقته است

کسی با موج ها رفته است

کسی رفته است...

 

 

بشین

پاشو

بشین

پاشو

بشین

پاشو

...


سرهنگ سپاهش را به دشمن داد

سرزمینش را به همسایه ها

به اتاق کوچکش برگشت

ادامه ی دستورات را

به چای کیسه ای داد:

بشین

پاشو

...


چه از جان درخت می خواهی دارکوب؟
"منقارم را "

دست از سر زمین بردار درخت

"ریشه ام را پس نمی دهد "

خیره به آسمان
به دنبال چه می گردی زمین؟

"انگار جاذبه ام نیست "

پا از سینه ی زمین بردار آسمان،
هی آسمان ...!
با تواَم آسمان ...!


باد با خودش حرف می زند

باد به دنبال خودش می گردد

باد با شتاب می دود

و هیچ وقت نمی رسد

 


از مجموعه باد به دنبال خودش می گردد

کتاب مجموعه شعر "باد به دنبال خودش می گردد" نوشته ی بهزاد عبدی

توسط نشر مروارید منتشر شد.


سلام به همه ی دوست های دور و نزدیکی که در این چند سال در این فضای کوچک افتخار  تبادل ذهن با آن ها را داشته ام.همیشه نظر های تان را دنبال کرده ام و  به آن چه گفتید و نوشتید فکر کرده ام و از هر کدام به طریقی استفاده کرده ام.خواه نظراتی که تشویق بوده اند و خواه آن ها که انتقاد.

کمبود زمان و مناسبت های روزمره بوده است که نتوانسته ام آن طور که باید در تبادل آرای تان شریک باشم و این تنها دلیل به روز نشدن ها و ... بوده است.دوست تان دارم و برای تان آرزوی بهترین ها را می کنم.

یک ماهی هست که بعد از رفتن ها و آمدن های فراوان و گیر و گرفت های همیشه که دیگر  قسمی از روابط نشر شده است ،مسئولین عزیز و دوست داشتنی ارشاد بعد از حذف ها و ممیز های فراوانی که بر من و کتابم لحاظ شد مجوز کتابم را صادر کردند. مجموعه شعر "باد به دنبال خودش می گردد"  به زودی توسط نشر مروارید منتشر می شود.در پست های بعدتر نسخه ی اصل شعر هایی که گرفتار ممیز شدند و ناگزیر از چاپ آن ها بودم  و آن ها که کلن خط بطلان خوردند را خواهم گذاشت.


و یک شعر از این مجموعه:

                                                                               برای رفیق و استاد برتر             

                                                                                              محمد بهنژاد

 

 

"کمی شبیه به تو"

 

 

من برای دیدن کسی به دنیا آمدم

که قدری شبیه من باشد

کمی شبیه به تو

 

هر بار کسی به در می زند

هر دری که باز شود

صدای خنده زودتر می رسد

زودتر از چهره ای که پیدایش نیست

 

شاید عصا بگیرم

از کوهستان بالا بروم

روی طناب ها قدم بزنم

به احترام هر چه ارتفاع کلاه بردارم از سر

و بخندم

به اعتمادی که زمین به پاهای ما داشت

بخندم

به درخت تنهایی

که می خواست جنگل شود

 

من به دنیا آمده ام

تا از یاد ببرم اسم زنی را

که روسری در ابر داشت

                                و خلخال در خاک

آمده ام  تا خمیده درختی شوم

که در زمین ریشه اش را می جوید

 

باید بروم

دست هایم را

در چمدانی سیاه بریزم

و شناور در هذیان دریا

خواب گهواره ها را رنگی ببینم

 

من برای کوه و جنگل و دریا

قصه می گویم

آن قدر که یک روز

از هر خرده سنگ

یک مجسمه بروید

و سرباز ها

از کتاب های تاریخ به خانه برگردند

 

من آن قدر قصه می گویم

تا دنیا خوابش بگیرد

و آرام

       آرام

                چشم هایم را ببندد






 

می خواستم
بهار را به خانه ات بیاورم
و دیگر به گل های چسبیده به فرش
قانع نباشی

می خواستم
بهار را به پیراهنت بیاورم
و از آن جا به سرزمین های کشف نشده
سفر کنم

اما هر دری را که باز کردم
پاییز با باد هایش از راه رسید

دست روی هر پنجره ای گذاشتم
زمستان آخرین تصویر در حافظه اش بود

درخت ها بیهوده سعی کردند
بوی توت را به یاد حیاط بیاورند

امروز من و بهار
در کوچه ها می گردیم
و سراغت را
از خرگوش های مرده در برف
می گیریم

 

 

۱.

 

زمستان است

با کوه و قله هایش جشن گرفته

مرد یخی

زمستان است

و لب هایش از عطش خشکیده اند

مرد یخی

 

 

۲.

یک کلبه ی چوبی

یک انگشتر کاغذی

چند شکلات

و کمی پوشال رنگی

 

همه ی این ها کادویی

به مقصد نرسیده است

مانده ام چه کار کنم

با این همه خیال  که روی دستم مانده

 

 

 

 

گفته اند و می گویند همیشه پشت هر مرد بزرگ یک زن  حضور دارد. گفته ام و می گویم همیشه پشت هر شاعر بزرگ یک زن حضور ندارد.این است که گاهی "ماریا" ی مایکوفسکی را به اندازه ی خود شاعر دوست بدارم یا "یلینا" ی بولگاکف را."دورا" ی کافکا و "سوزان" بکت.گفته اند که سوزان و ساموئل (بکت) دوازده سال تصمیم جدایی داشتند و هر بار تا دم دادگاه می رفته اند و بر می گشتند. و هر بار بولگاکف را کنار ییلنا در شاهکار بولگاکف "مرشد و مارگریتا" در لباس مرشد و مارگریتا ببینم روحیه ای در من زاده شود.

همیشه این تصاویری که اینان از دوست داشته های شان در آثار شان داده اند گواه بر این بوده که حسی در مختصاتی از زمان یا مکان وجود داشته حسی زنده بوده که صاحبان شان الان یک مشت استخوان اند. و این یعنی تحرک و زندگی ابدی. اگر روزی در  اثری حضور داشتیدُ خواه اثر خودتان باشد خواه اثر دیگری یعنی در همیشه زنده می مانید .یعنی جاودانگی.

 

 

 

 بیمارستان

 

جهان بیمارستان شلوغی بود

که نفهمیدی

از کجای آن آمده ام

ندانستم

به کجا خواهی رفت

 

زندگی

با قدم های کبود

زندگی

در لباسی  سیاه

پله بر پله

از راه رسیده است

زندگی در چهره ای شکسته

پشت در ایستاده است

 

با برفی که در دلم هوای ریختن داشت

با تگرگی که چشمهایم را گرفت  

آن قدر با پنجره ها خیره ماندم

تا مه از روی قله ها سر خورد  

پایین آمد

و بین دست های ما ماندگار شد

ابرها تو را در خود گرفتند

و هر سرفه ای کردم

فقط برف آمد

و برف آمد

 

جایی بین ملافه های سفید  

و تخت های فلزی

همدیگر را گم کردیم

 

مه تا گردن بالا رسید

و از آن همه  اندامی  که بودیم

چهرهایی معلق در هوا باقی  ماند

حباب هایی بی سرانجام

 

معنا

مثل رنگ از ما چکید

به اجسام نفوذ کرد

به دیوار

به زمین

به هرجا تکیه دادم

لکه هایی رنگی جا گذاشتم

 

رنگ از پس رنگ

به دیگری دادیم

و خیلی زود جاهایمان عوض شد

 

من ایستادم بالای سرت

قطره قطره در

شلنگ ها چکیدم

در رگ هایت سر خوردم

 

تو گیره هایی شدی

که هر شب  رعد و برق را

به سینه ام می آورد

 

مه روی لباس ها

تا پوست نشست کرد

در تنم شروع شد

و از آن  همه خون

فقط رنگی صورتی باقی ماند

 

 

می دانم راه دوری نرفته ای

روی بلندی های هر نوار قلب

تو در موهای روشن و مجعد می رقصی

 

می دانم راه دوری نرفته ای

در تصویرهای سی تی اسکن

تو در  موهای صاف و سیاه با  ابرها قدم می زنی

 

اگر در دلم برف می بارد

اگر مه در گلو پیچیده

اگر چشم هایم سپید است

هنوز زنده ام با

رفت و برگشت حباب ها

 

حالا فرض کن

شهری در من به خواب رفته

شهری پرنده هایش

در حال پرواز یخ زدند

و آن همه دریا که پشت پلک هایم

یخ زده بود

سیل شد و

مردمک هایم را با خود برد

 

حالا

اگر دکتر ها متاسفم باشند

اگر زندگی با لباس سیاه بالای سرم برقصد

اگردر  ملافه ای خونین

دست به دستم کنند

 

خیالم راحت است

بعد از این

با تمام دریاها

دارم به  تو نگاه می کنم

 

۱.

گربه ی غمگین

هر شب

از بلندترین دیوار شهر بالا می رود

گربه ی غمگین

هر شب روی بلند ترین دیوار شهر می نشیند

به آسمان خیره می شود

گربه ی غمگین

هر شب از بلند ترین دیوار شهر

با کبوتری خونین بر می گردد

 

۲.

انعکاس آفتاب را می دید

خود را از گل و لای نجات می داد

به بالاتر از درخت فکر می کرد

و از آب گردن می کشید

امشب

درخت و مهتاب و زمین

آمده اند به  تماشای  نیلوفری

که گلبرگ هایش تیک عصبی دارند

 

۳.

...بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد

قایقی

بر تکرار امواج پیش می رود

بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد

قایقی

بر تکرار امواج پیش می رود

بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد

قایقی

بر تکرار امواج پیش می رود

بی آنکه قایقران میلی به رفتن داشته باشد

قایقی

بر تکرار امواج پیش می رود...

 


چیزی باقی نمانده

جز گهواره ای که باد تکانش می دهد

چیزی باقی نمانده

جز دامنی که آب با خود می برد

خون از کجا به را افتاد

که به پای ما پیچید

و در ترک های زمین نشست؟

تنها پنجه ی کسی

بیرون زده از خاک

که پیش از این درخت بود

تا کجا می توان دوید

با رد پایی که دور خودش می گردد؟


من فکر می کنم

وقتی خورشید روی دامنه ها لخته باشد

می توانم

خودم را با پرتقالی خونین

گرم کنم

 

 

قرآن

جنگ و صلح

پیانیست

خاورمیانه

چشم های تو

 

کدام یک

جواب سوال احتمالی ام

رامی دهد؟

 

 

۱

کبوتر

اولین حرف زمین بود

با آسمان

گلوله

آخرین حرف های زمین است

با خودش

 

۲

 

زمستان

فصل غم انگیزی است

تابستان

غم انگیز تر

نمی داند چه می خواهد

زمستان ها

منتظر تابستان است

تابستان ها

منتظر زمستان

امروز

یک گوشه با بهار ایستاده

رفتن لیلا را

میان باد و برگ

تماشا می کند

 

 نقد های بهزاد عبدی را در "مد و مه "سایت تخصصی نقد داستان  بخوانید:

www.madomeh.com

 


"حفره ها" مجموعه ای از اشعار یک بار مصرف:

 

شفیعی کدکنی در کتاب "موسیقی شعر" موسیقی شعر را به چهار بخش موسیقی بیرونی،درونی  ،کناری و  موسیقی معنایی تقسیم می کند.

در این تقسیم بندی ارکانی مثل ردیف،قافیه،افاعیل عروضی،سجع و ... مربوط به موسیقی درونی بیرونی و کناری و در نتیجه مختص شعر کلاسیک می داند. اعم از غزل قصیده مثنوی رباعی و ...  البته شعر نیمایی نیز از هر چهار رکن برخوردار است.تنها مورد چهارم  را مختص شعر سپید می داند.به عبارتی موسیقی معنایی تنها موسیقی مشترک بین انواع شعر است و در عین حال شعر سپید سهم بیشتری از آن دارد.چرا که تنها مولفه ی موسیقی در این نوع از شعر است.

لازم به یادآوری است که موسیقی معنایی از  عناصر ادبی ،صور خیال و به طور کلی تخیل شاعر در شعرش تامین می شود.

مجموعه ی شعر "حفره ها" سروده ی گروس عبدالملکیان از منظر موسیقی شعر  به شدت دچار ضعف است.اشعار این مجموعه را می توان طرح واره هایی در نظر گرفت که سعی کرده اند به شعر نزدیک شوند.در کمتر شعرهایی از آن می توان عناصر و آرایه های ادبی را یافت و صور خیالش را دریافت کرد.

ساختمان عمودی سطرها قوتی ندارند و هر سطری تنها به طور منفک در شعر حضور دارد.ارتباط معنایی و صوری هر سطر با سطر های قبل و بعد خود کمرنگ است.سطر ها تنها از منظر فرم به یکدیگر وصل می شوند.مثلن : باز کن مشتم را!|هر کجای این شهر که دست بگذارم|درد می کند|هر کجای روز که بنشینم|شب است(ص56)

در سه سطر اول می بینیم که تنها وجه پیوند بین سطرها سه کلمه ی "مشت" "دست" و "درد"

است که با یکدیگر مراعات نظیر ایجاد می کنند. و در ادامه کلمات "روز" و "شب" .

اگر از این پیوستگی سطحی بین کلمات صرف نظر کنیم با چند عبارت پراکنده و بی هویت روبرو می شویم. اگر بخواهیم با نگاهی صنعتی با  اشعاراین مجموعه  برخورد کنیم ،شاید به سختی بتوان  در هر یک از اشعار عناصر ادبی را دریافت کرد.

پر واضح است که قصد ما خواستن شعر صنعتی و ماشینی(که این روزها هم کم ساخته نمی شوند) از شاعر نیست.در مجموعه ی "حفره ها"  نیز مولف آن جا که به بازی های زبانی روی آورده شعرش دچار تصنع شده و پشت تک تک آرایه هایش می توان دست مولفش را دید که آن ها را با منطق چیده است و از صنایع ادبی اش آن ها را بیمه کرده است.مثلن : تکلیف رنگ موهات| در چشم هام روشن نبود|تکلیف مهربانی، اندوه ،خشم...(ص9)

 

                                                                  تکلیف

                                                                     |

                                                رنگ  ___  روشن  ___مو

                                                                   |

                                                                   چشم

 

کلمه ی روشن قلب بند فوق است که در یک موضع با چهار کلمه ی دیگر ارتباط رفت و بازگشت دارد و در عین حال این رفتار زبانی در همان سطح شعر باقی مانده و دست های شاعرش را می توان پشت تک تک کلمات دید.مولف این نوع از شعر ها صناعات ادبی را در زبانش پیچ و مهره کرده و از نظر فنی آنها را بیمه کرده است.از این رو است که شعرش با بازی های زبانی ساده  و نخ نما صنعتی شده.مثلن: باید بروم|این بهمن کوچک را ترک کنم|اسفند را|بهار را هم...(24) کلمات"بهمن"و" اسفند"و "بهار" حکم همان پیچ ها را دارند و واژه ی" بهمن" که کار کردی دو گانه می گیرد:1.ماه بهمن 2.سیگار بهمن.

 شاعر در بسیاری از موقعیت های شعر ش از اجرا ی تصاویر و مضامینش ناتوان است و بار معنایی شعر را به گردن کلماتی انداخته که انرژی کافی برای القای حس و مضمون ندارند.مضامینی نظیر مهربانی،خشم و اندوه و... با ساده ترین شکل ممکن با کلماتشان یعنی همین واژه های چند هجایی تعریف شده اند و شعر نتوانسته مضامینش را در خود حل کند.

 شکاف موجود  بین فرم و معنا باعث از هم گسیختگی در ساختار شده است.مثلن: هوا که هوایی ام کرده|هوا|که حواسش نبود این شعر است|و از پنجره بیرون رفت(ص58)

در این بند مولف به ساختن جناس بین "هوا"ی اول و "هوا" دوم و در نهایت "حواس" اکتفا کرده.

 

حتی شعر ها در ویرایش اولیه دچار مشکل اند.مثلن در آن، سطر های متوالی و جمله هایی پی در پی با یک فعل به وفور دیده می شوند.افعالی یک دست که می توانستند با یک ویرایش سطحی حذف به قرینه شوند.که تکرار مدام یک فعل ذهن مخاطب را آزرده نکند.یا پرش های روایی از یک زبان رسمی به زبان  گفتار،بدون هیچ توجیه منطقی.(شعر خزر)

 

در این اشعار عنصر تخیل کمرنگ است.شعر ها توان کافی برای به بازی گرفتن ذهن مخاطب ندارند.تک محور و تک بعدی بودن اشعار به ذهن مخاطب اجازه ی تاویل نمی دهد.و در نهایت ما با طرح واره ها و داستانک های تکه تکه ای روبرو هستیم که در سطح رها شده اند.

شاعر به شدت درگیر روایت است.جهان شعر را فراموش کرده و رو به قصه گویی آورده است.زبانش از شعر به نثر نزول کرده و از غنای آن کاسته.

بعضن جرقه هایی از کشف های شاعر نمود پیدا می کند اما هیچ یک به سرانجام مطلوبی نمی رسند.اشعار این کتاب از تغزل و زیباشناسی به دورند.و از موسیقی معنایی بهره ای نمی گیرند.

 

چیزی که بیش از هر چیز از ظاهر اشعار بر می آید این است که شاعر تمام تلاشش را برای حرکت دادن به شعرش کرده.یعنی اینکه شعرش را از نقطه ی نا معلومی شروع کند به آن جهت دهد و در نهایت در نقطه ای بی ارتباط با نقطه ی آغاز پایانش دهد..تمهیدی که مولف به کارش گرفته  باعث شده که در بسیاری از موقعیت های شعر گرفتار روایت شود و سطر هایش از شعر به نثر نزول کنند.زبان شعر ش از تغزل و زیبا شناسی دور شود و کلیت شعر را تبدیل کند به شعر ی یک بار مصرف! یک بار مصرف چون مولف در ابتدای اشعارش قاعده ای را پی ریزی  می کند با این مبنا که معما و گره ای را در ابتدای شعر بو جود بیاورد و به امید باز شدنش مخاطب را تا انتهای شعر به دنبال خود بکشد.در پاره ای از اشعار شعر به چیستان و لغزواره ای تبدیل شده که بعد از لو رفتن آن، دیگر مخاطب از دوباره خواندنش چیز جدیدی دریافت نمی کند. مثلن: باد که می آید|خاک نشسته بر صندلی بلند می شود|می چرخد در اتاق|دراز می کشد کنار زن|فکر می کند| به روز هایی که لب داشت (ص13)

اگر این سطر ها را بدون میزان پاژ های مرسوم در شعر  کنار هم بگذاریم و بین آنها را با علایم اختصاری پر کنیم. این سطر ها از شعر به یک داستانک تغییر هویت می دهند.تنها نشانه های شعر بودنشان شکل نوشته شده ی آن هاست.مولف در این جا فقط یک داستانک ساخته .و تنها صنعت تشخیص را برای شعر ش کافی دانسته.محتوای شعر نیز از اندیشه ای سنتی  تغذیه می کند. که اگر ریشه ی آن را بگیریم به خیام می رسیم و این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست!

 اصرار مولف بر پایان بندی شعر ها از ماهیت تاویل پذیری آنها کاسته و وقتی شعر تمام می شود در ذهن مخاطب نیز بسته می شود و به طور کلی تخیل مخاطب را برای کشف و ساخت تصاویر احتمالی بعدی تحریک نمی کند.

شاعر خود متوجه حضور پر رنگ زبان نثر گونه در سطر هایش هست.این را می داند و برای فرار از روایت خطی ای که در اکثر آثارش دچارش شده به روایت سازی رو آورده و به چند صدایی رسیده است.  شعر" دو نقطه " روایت با یک تک گویی شروع و با دو دیالوگ ادامه می یابد و در نهایت با همان تک گویی تمام می شود.معضل این جاست که خلائ در شعر عدم حضور روایت نیست بلکه ما با فقدان تخیل روبروییم.حسامیزی، زیباشناسی و صور خیال به شدت نازل اند و در عین حال شاعر به جای تامین این فقدان یعنی بن و اساس شعرش ،رو به روایت سازی آورده.نتیجه ی تلاشش تنها یک طرح است.به عبارت دیگر  پایان این اثر، تازه شروع ساخت اثری مثل شعر داستان یا ... است.

تکرار های پیاپی سطر ها و کلمات یک شکل و یک فرم اشعار را دچار رکود کرده.شاعر می خواهد با تکرار هایش جنون و بی منطقی را به ساختار شعرش تزریق کند.اما تکرار بیش از حد یک سطر ، قوت اولیه سطر مذکور را از آن گرفته است و گاه دیده می شود یک شعر از ابتدا تا انتهایش در یک سطر در جا زده است.شعر های "هواس" و "دست ها" از این نمونه اند.

(چاپ شده در روزنامه روز گار  مورخ سه شنبه 31|3|90)


 


شعری از آنه پی یر شاعر معصر فرانسه:

ترجمه:بهزاد عبدی_سمانه رجایی دوست

 

خدا کند

 آن لحظه که مرگ من از راه می رسد

شب خاکستری مثل حالا سکوت کند

 

خدا کند

تمام اجسام  جهان در آرامش باشند

تا من برای آخرین بار

                          نفس های زمین را بشنوم

 

(آهسته آهسته از زمین دور شوم)

 

آرام

تا آن لحظه که دست های عاشق کسی

مرا به خاک پیوند دهد

و از تنم آهسته دور شود

 

زندگی همین است

زندگی همان سایه ای است

که لای در بلند و بلند تر می شود

 

زندگی حیاطی است

از درخت های ایستاده

                            در برابر باد

 

زندگی عسل است

                     وگل

                          و جنازه ی زنبور های اطرافش

 

زندگی دستی است

که بی وقفه به در می کوبد

با چهره ای شبیه چهره هایی که

هر یک رنگ به دیگری

 می دهند

 

زمان گذشت و چیزی عوض نشد

جز آسمان

 

این فصل گوژپشت

درابتدای دره ایستاده

و به آن سرک می کشد

 

نگاه های مات ما

به باز نشدن های درمانده است

فرقی نمی کند سپیده ی صبح باشد

                                   یا تیغه ی ظهر

همیشه انتظار به انتظار می رسد

و هر آنچه را که می شناسیم

همه ی آن چیزهایی که داریم

تنها انعکاسی از رنج است

از حقیقتی عمیق و ناپیدا

 

عابران زمین باید دوست بدارند

هر آنچه را که روی زمین است

 

باید با سر انگشت

                      به نوازش آنها رفت

 

 باید در نجوایی کوتاه

آنها را در گلو آوازکرد

 

هر آنچه را که روی زمین است

باید به احترام  نگه داشت

و  یک به یک

تقدیم به کسی دیگرش کرد

بی آنکه به آن ها دل ببندی

 

همیشه هر آنچه را که روزی به دست می آوری

می بایست روزی دگراز دست بدهی


 (چاپ شده در مجله ی رودکی نوروز90)





1.


 من با تو حرف می زنم

با تو زندگی می کنم

باتو که همیشه از دریچه ی زخم هایت

به من نگاه می کنی

 

شاید جنگ بگیرد

آتش بسوزاند

کوه ها جا به جا بریزند

من و تو میان شعله هایی که به دیوار ها چنگ می اندازند

پنجه در بازوی هم بمیریم

 

شاید درخت ها را به رگبار بستند

و از جنگلی که در خیابان به راه افتاده

چیزی نماند

 جز یک مشت ذغال خاموش

 

مگر آسمان در دست های ما چه می دید؟

که هر بار درازش کردیم

کفتری خونین به پای ما انداخت

 

کبوتری که در دست های ما می تپید

بهانه ی درختی را داشت

که خاکسترش را باد برد

 

هر بار کسی به آسمان شلیک می کند

ستاره ای به دنیای ما اضافه می شود

زمین به سیب دندان زده ای می ماند

که رو به اتمام است

و ما امشب آنقدر امید داریم

که برای ایستادن

به یک کف پا جا قانع باشیم

 

هر شب خونی لخته می شود

کنار جنازه ای نقطه چین می شویم

و زندگی ادامه اش را می گیرد...

 

شاید ستاره ها

 توت های لهیده در خاک شدند

شاید با پیرهنی چسبیده به دیوار

میان دود و غبار ناپدید شدم

 

شاید بعد از این تنها بمانی

با یک قطار از خوشبختی های به مقصد نرسیده

 

هرگاه تنها بودی

به آرزوهای مشترک فکر کن

روبروی دریا بایست

دامنت را به آب بینداز

و چند ماهی مرده به دنیا بیاور


(چاپ شده در مجله ی رودکی نوروز90)



 2.

بگذار فکر کنم

بلندترین برج زمینم

که برای دیدن کوهستان

بلند شده

بگذار فکر کنم

دریا شده ام

که رویای ماهی ها را شستشو دهم


برای جهانی که غیر از خودت کسی را ندارد

چه فرقی می کند

دانه ای کبریت باشی

یا جنگلی وحشی؟


تو با دو خط موازی رفتی

که نه ریل بود و نه جاده

تا بیمارستان به آن برانکارد گفتیم

بعد اسمش تابوت شد


حالا نه از شمعدان و نه آینه

از کلام الله و شاخه نبات کاری بر نمی آید

هر چقدر نقل بپاشند

هر چقدر قند بسابند

خطوط رفته تو را پس نمی دهند


مگر می شود جای کسی را پر کرد

با تخته سنگی که بوی گلاب می دهد؟

با کبوتری که

از تاریخ طلوع

تاریخ غروب

دانه می چیند

با دخترانی که روی قبر ها لی لی می روند

با این همه...


برای جهانی که حافظه اش را از دست داده

چه فرقی می کند

رود خانه ای سر به زیر باشی

یا اقیانوسی بی رحم؟





 

 

 

۱

 

چه می شود کرد

با پنجره ای که از منظره اش دلگیر است؟

این جاده قطاری دارد

که با هیچ ریلی نمی رود

در من اگر دانه می کاشت کسی

امروز از دست هایم

سیب های سرخ می چید

در من اگر درختی بود و شکوفه

از آن کبوتران رفته یکی بر می گشت

در من اگر خانه ها بی در و پیکرند

برای رفتن ها و نیامدن های کسی است

 

بوی نفرین می داد

شاخه گلی که ما به هم تعارف کردیم

بوی نفرین می داد

دهانی که از آینده سخن می گفت

با این همه گناه نکرده...

 

بگو چه می شود کرد؟

با فواره ای که هر چه بالاتر می پرد

بیشتر سقوط می کند

 

 

 

 

۲

 

ماهی ها گفتند:

چهره اش را آب با خود برده است

کلاغ ها گفتند:

چهره اش همیشه پشت ابر می ماند

 

کلاغ هایی که در موهایش پر می زنند

ماهیانی که در سرم شنا می کنند

سگ هایی که در چشم هایش می دوند

می دانند

که حالا من مانده ام

با یک زمین از میان شکافته

من مانده ام

با یک دریای دل آشوب

من مانده ام

با آسمانی که روی شانه ام سنگینی می کند

 

 

 

۳

 

و انسان تخت خواب را اختراع کرد

تا ما راحت تر با هم آشتی کنیم

مثلن من با خودم

مثلن تو با خودت

 

 

 

 

 

 

 

 

۱

 

ابتدای کار

بخار روی شیشه بودیم

کودکی آمد

و با نوک انگشت مرا کشید

برای تنهایی هایم

تو را اضافه کرد

 

رفت

و روز بعد

با یک پاره سنگ برگشت

 

 

۲

 

شهر همان شهر است

خیابان همان خیابان

کافه همان میز است

میز همان صندلی

که تو روی آن نشسته ای

 

اما دیگر نه من آن مرد سابقم

نه تو آن فکری

که هر شب کلافه ام می کند

 

حالا که آمده ای

روبروی هم نشسته ایم

لبخند می زنیم

و تنها از دور به یکدیگر فکر می کنیم

 

 

 

۳

 

این چه بغضی است؟

که نه گریه می شود

نه آرام می گیرد

 

چه درختی است؟

که هر چه تبر می زنمش

خودم غرق خون می شوم

 

هر لحظه

از هر شکاف این تن

کبوتری پرواز می کند

و لابه لای شاخه های این درخت

گم می شود

 

 

1


بگو دیگر از کدام قصه عبرت بگیرم؟

امروز در نگاه هر مرد

زنی در حال رفتن است

بگو بعد از این

 به کدام شیر پاک قسم می خوری؟

امشب در گلوی هر زن

بچه ای جیغ می کشد

این جا چشم در ختان خیس است

از بهاری که نیامده برگشت...


2


تا دیروز مثل گل سرخ می ایستااد

و به سویش سنگ پرت می کردند

امروز برای سنگ قبرش

گل های سرخ می برند


3


شهر بوی گلاب می دهد

این طرف باغی از گلایل

آن طرف گورستان چند طبقه

من این جا با یک گل سرخ ایستاده ام

تا تو از راه برسی



1


شببه خانه برگرد

کنار پنجره بنشین

و خاطراتت را در بادکنک های رنگی فوت کن

بگذار از طبقه ی آخر برج بالاتر بروی

و از آنجا شهر را تماشا کنی




2


تحمل کن پسر جان

تشنگی را تحمل کن

همین روز ها یک نفر از میان ما بلند می شود

نی باریکی توی آب می گذارد

و دریا را بالا می کشد

تحمل کن پسر جان

تشنگی را تحمل کن




3


گوش کن

این آژیر که از تو دور می شود

آخرین حرف های من است

دعا کن برای من

برای آمبولانس که سراسیمه می رود

و نور سرخش

به زمین می ریزد





 

تقصیر لباس ها نبود

اگر هر کجا رفتی

مشتی دگمه جا گذاشتی

بگذار موهایت

از دود کش نقاشی بالا برود

در شهر بپیچد

بگذاز این شهر تا ابد آلوده باشد

از هر چه خبر

از این همه کلاغ

اشکی که تو به پای من ریختی

امروز اقیانوس شده

و دور سرم می چرخد

می چرخیم

غرق می شویم

و عصایی نیست که بشکافد چشم هایت را

تقصیر درخت ها نیست

اگر دهانت بوی علف می دهد

و همیشه به وقت خداحافظی

از تنت

به جای دست

گل سرخ به من می روید

بوی برف رد پایی نداشت

و تو آنقدر دور رفتی

که آهسته

             آهسته

                          قسمتی از شب باشی

حالا هر چقدر آفتاب خودش را تکه تکه کند

هیچ جای زمین گرم نخواهد شد

هر شب قبرستان مست می کند

زیر گریه می زند

دریا می شود

و به پای ما می افتد

قبرستان با آخرین سنگ به آشپزخانه رسیده

و ساق های خیس مادر

به فکر زمین است

 که ما هر چقدر زیر پایش را کندیم

بهشت پیدا نشد

در نبود تو

ناگهان آنقدر بزرگ شدیم

که از کوهستان صخره به دوش برگردیم

و زیر لب بگوییم:

باران همیشه

                فردای آخرین روز می بارد

 باران همیشه

                 شبیه تو می آید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 یادداشتی بر مجموعه شعر"آیه های پس از رحلت"سروده ی حامد داراب:

برای خوانش هر اثر ادبی باید اشراف کامل به متن صاحب متن و جغرافیای بومی متن و صاحب متن داشت.امروز در هزار توی ادبیات و شاخه های مختلفی که از آن سر کشیده،غزل فرم یا غزل پسامدرن جای خودش را بیشتر از قبل باز کرده و وقت آن رسیده که به آن نگاه عمیق تری داشته باشیم.

برای پرداختن به این ژانر لازم است که نقبی به گذشته ی غزل فارسی بزنیم.وقتی می گوییم غزل پسامدرن ناخود آگاه سیری تاریخی در ذهن مان ساختاه می شود:غزل پیشامدرن،غزل مدرن و در نهایت غزل پسامدرن.غزل فارسی از رودکی تا منزوی خط پیوسته ای نداشته و مدام تحت تاثیر فضای ملیتی دستخوش تغیراتی بوده .(از این نظر غزل حافظ از جهاتی مهمتر از سایرین است .به خوبی می توان چند صدایی حافظ در غزل هایش را به فضای سیاسی و اجتماعی زمانش نسبت داد. )صراحت گریزی حافظ که به  هرمونوتیک یا تاویل پذیری غزلش منتهی شده است.هیچ انگاری و معنا باختگی مولانا در غزلیاتش.حسرت و اندوه در غزل های سایه و... هریک مصداقی از واقعیت بیرونی زمان و مکان شاعر بوده است.اما غزل پسامدرن چه شمایلی از جامعه ی ا یرانی دارد.اگر چند دهه ی بعد بخواهند از آثار شاعران روحیه ی توده مردم را استخراج کنند به چه نتیجه ای خواهند رسید؟

خود  واژه ی پسامدرن معنایی را با خود به همراه دارد و آن مرحله ی تاریخی بعد از مدرن است اما سوال این است:چه عاملی باعث می شود تا ما با داشتن این همه شاعر تراز اول در تاریخ ادبیاتمان به این گونه ی وارداتی ادبی روی می آوریم؟ آیا جبر تاریخ بوده یا این نیازی است که از زمان و مکانش در شاعر تزریق شده؟

معنا باختگی، هیچ انگاری، اعتراض،عدم قطعیت و بی هویتی چیزی است که از این ادبیات بر می آید و نه تنها شمایل دقیقی از روحیه ی امروز جامعه ی ایرانی است بلکه با مولفه های تئوریسین هایی که پسامدرن را تعریف می کنند نیز هم خوانی دارد.در نهایت می پذیریم که اندیشه ی پسامدرن با توجه به اینکه تفکری وارداتی است مقوله ای خود جوش بوده و جامعه ی ایرانی بی آنکه خودش بداند به سمت پسامدرن وحتی پسا پسا مدرن  حرکت کرده.

 معنای این مدرنیت چیست و از کجا ناشی می شود خود مبحث مجزایی است.فقط می توان گفت جامعه ی امروز ایرانی با حرص و ولع به سمت مدرنیت می رود و با این حال در ناخود آگاهش وابستگی هایی به سنت دارد. و این در هم تنیدگی شکلی از جامعه مدرن و پسامدرن داده که آوانگارد ترین تئوریسین های پسامدرن را در برابر خود درمانده و سردرگم می کند.بی ربط نیست اگر بگوییم هنر برخاسته از این روحیه شکل عجیب الخلقه ای دارد که نه آن چنان که می باید بومی است و نه منسوب به غرب .

بعد از حسین منزوی خیلی ها بر این عقیده بودند که غزل فارسی نفس های آخرش را دارد می کشد .اما این روایتی که امروز پسا ساختارگرا ها از غزل دارند عکس این موضوع را ثابت کرده.و من به جرئت موفقیت امروز این شکل از غزل را مرهون نیمای بزرگ می دانم.باز کردن این موضوع نیز خود جای دیگری می طلبد.

مقدمه ی بالا را نوشتم چراکه تمام مولفه هایی که ذکر کردم در مجموعه ی "آیه های پس از رحلت" مصداق دارد.منتقدی که با این مجموعه روبروست کار دشواری دارد.  نمی داند چه رویکردی با آن داشته باشد. از نظر گاه فرم،ساخت ،زبانشناسی،جامعه شناختی یا روانشناسی و... از هر موضعی می توان با آن برخورد کرد اما هیچ چیز ثابتی  به منتقد نخواهد داد. او  ناچار است از دور شاهد این مجموعه باشد و آن را فقط با مولفه های فنی بسنجد.

مجموعه ی "آیه های پس از رحلت"  روی دوری از عدم قطعیت افتاده و  مدام خود قبلی و حتی خود حاضر شاعر را نقض می کند.در این مجموعه شعر ما با چندگانگی قلم چه در  زبان و چه در تفکر شاعر روبروییم.گویی اینکه شاعر در طول این اشعار مرحله ی گذار ی را تجربه کرده است.گذار از پیشامدرن به مدرن وبعد پسامدرن خودش.

آنقدر این تفاوت های زبانی چشم گیر است که تردید داریم که شاعر همه ی آنها یک نفراست.در غزل"شکل جنون گم شده ی برگ بید ها" ما با  یک شاعر آماتور روبروییم که وسعت واژگانی اش محدود است و فقط دارد سعی می کند شعر بگوید.غالب کشف هایش ارجاع بیرونی دارند و مشکل است با کاویدن شعر به ذهنیت شاعر برسیم. در غزل "سخت است دل کندن در ظلمت از خورشید" زبان پخته تری دارد هر چند هنوز خودش را پیدا نکرده و واژگانش ریشه هایی در آرکایسم دارند و انرژی کافی برای یک ساختمان قدرتمند در شعر را ندارند.  نمی توان از آن به عنوان شعری پیشرو استناد کرد.و در غزل "با واژه ها بگذار هر چه که شد نبودم"پس رفتی به عقب داشته و شکلی از شعر مصرف شده و دست دوم را اجرا کرده است.به گونه ای که هیچ یک از مفاهیم دلالتی بر اندیشه ی جدیدی ندارند .

اما همین شاعر در غزل "قانع شوم نباشی چه حس دردناکی"به شکل استانداردی از فرم رسیده.اصطلاحن شاعر از مرحله ی گذارش دارد گذار می کند و به عبارت دیگر از پیشامدرن خودش به مدرن خودش رسیده .در این جا کار اصلی اش شروع شده و از این جا به بعد می توان شاعر مدرن  بودن او را مشروع دانست.در این غزل  و بویژه در سه گانه اش به شکلی از شعر رسیده که در آثار قبلی اش از او سراغ نداریم. شاعر جهش چشم گیری از یک ساختار خشک و علمی به یک وجهه ی پسامدرن و در عین حال رمانتیسم دارد. 

مفاهیم کلی اعم از کلی گویی و قصه گویی  که خاص شعر کهن است در او جایش را به جزیی نگری و تصویر پردازی داده .مضمونش را تعریف نمی کند بلکه رو به اجرای آن می آورد.مولف برای تصویر پردازی هایش به بوطیقای کهنه و نخ نمای شعر برنگشته و آن جا که لازم بوده دست به ساختن واژه های برساخته ای نظیر "سفر لوژی " زده.یعنی ما می توانیم به شاعری اعتماد کنیم که می تواند زبان پرداز باشد و ایده هایش را در تمهیداتی نو و در عین حال محکم ارائه کند.

شعرحامد داراب در مجموعه ی "آیه های پس از رحلت"شعر سر گشته ای است.مدام در حال آزمون و خطاست و از این روست که ما با یک مجموعه ی صرفن غزل سر و کار نداریم.غزل،غزل واره و بعضن ترانه هایی که دراشعار بعدی او_منظور اشعاری است که در این مجموعه نیستند_ به ریشه های محکم تر ی چه در اندیشه و چه در فرم رسیده اند.حامد داراب یک رمانتیست آوانگارد است و  تصویری که از خودش در این مجموعه ارائه داده را در یک سطر از خودش می توان تعریف کرد:"تصمیم من هرگز برآن و با این نیست" .

هرچند در تقابل با این مجموعه نظری قطعی نمی توان داد اما چیزی که بیش از همه مشهود است اینکه شاعر به غیر از چند غزل معدود رویکرد پسامدرن نداشته و تنها در چند شعر آخر به این وضعیت رسیده.در حقیقت چهار شعر آخر کتاب نقطه ی آغاز شاعر است به سمت غزل فرم. شاعر دارد پوست می اندازد و در سیر آثارش این موضوع کاملن شهود دارد.در حال حرکت است و هر لحظه از خودش بهتر می شود.

 

 بهزاد عبدی

 

چشم هایت بیهوده گرد شده

لبت را کج نکن

من هندسه نمی دانم

به مکعب های ریخته در قندان قسم

به مستطیل زرد رنگی که نمی فرستی

به خطوط همین تلفن

من عاشق منفی بی نهایتم

آن جا که جشن عروسی ما هی ها

در معده نهنگ بر پا می شود

آن جا که عروس ماهی بین هضم و مادر شدن

سر در گم است

 

بگو چه باید کرد

اگر عطر گل ها پرید

زنبور ها نیش هاشان را عمل کردند 

اگر قاصدک آلزایمر بگیرد؟

من می بینم آن روز را که

هیچ کس برای ابرهای زنگ زده چاره ندارد

 

برای خردگی دلم

و فکری که ته نشین شده در من

خاطراتی که رسوب کرد؟

کجای دلم را عایق می کنید؟

من با ذهنی تعمیر شده آمده ام

تمام من همین کلمه است

که با سرعت به سویت می آید

کلماتی که سیم های تلفن را  برجسته کرده

هر وقت حوصله کردی گوشی را بردار

به تپش های قلبم گوش بده

من نه دایره

من نه پاره خط

من همان نقطه بودم که از تو دور شد

دورتر

آنقدر دور که پشت سنگرها

سینه سربازی را شکافت

و زمینش را سرخ کرد

 

چشم هایت بیهوده گرد شده

لبت را کج نکن

 

 

                             بهزاد عبدی

 

 

 

به هر کجای این شهر نگاه کنم

تو ایستاده لبخند می زنی

به هر کجای جهان سفر کنم

تو از کنارم عبور خواهی کرد

 

اجسام خانه

چهره ی تو را تقلید می کنند

با چشم هایی گود تر از هر لیوان

لبخندی نازک تر از هر چاقو

 

چیزی از من جا مانده در حرف هایت

چیزی از تو در پاهایم می دود

و هر روز چیزی از من کم می شود

 

من به اندازه چشم های کسی خواب می بینم

می بینم

کسی به دنبالم می گردد

کسی از کسی دیگر حال مرا می پرسد

 

من اما با خودم قدم می زنم

من با خودم زندگی می کنم

من با خوده ام کنار آمده ام

من با خودم کنار می روم...

 

(بهزاد عبدی)

 

برای دوست از دست رفته ام  "وحید رفعتی"


عکس:امیر صفرزاده


1

از آن روز که پدر

برای کشف ابرها

با هواپیما رفت

 

زمین قله هایش را

بدون گهواره سر راه گذاشت

 

حالا تماشا دارد

ملاقات فرزند و پدر

 


2

در چشم هایش

به جای مردمک پونس


در دست هایش

به جای النگو دستبند


حلقه در حلقه بالا می رود

بالا تر از طناب

بالاتر از شهر

بالا

بالاتر...


(بهزاد عبدی)

********

ما دانه و میوه می خوردیم اما...

 

1.    دلم می خواست بزنم توی صورت قصاب. بی توجه به تشنجش پاهایش

را گرفت و پرتش کرد توی جعبه. یک دسته مرغ سرکنده ، توی جعبه با بدنشان

 ثانیه ها را یکی یکی، دو تا یکی، کم کم ده تا یکی می شمردند. حالا یکی

 از درشت هایش روبروی من توی سینی است. تو زرشک پلو با مرغ دوست

داری. پس دستانم را در منتهای باز سینه و استخوان های پشتش فرو می برم

و با تمام قدرت از هم می درانمش. بافت های یخ زده از هم باز می شود.

خـشـشــشـــشــــشـــــ...

 

2.    جاروبرقی را روی حداکثر قدرت تنظیم می کنم. مورچه تا لانه ده سانتی متر

 فاصله دارد.

 دانه در دهان... به امید آوردن دانه ی بعدی ... تمام اتاق را جارو می کشم .

همین چند سانت مانده. «برو،خواهش می کنم...»بازی اش گرفته. «من فقط

 پنج دقیقه فرصت دارم. برو... الآن می رسد .از صدای جاروبرقی متنفر

است.» خودم را نمی بخشم.

-         سلام عزیزم. خسته نباشی. شام که حاضره. تا تو دستاتو بشوری

منم میزو چیدم.

 

3.    همانطور روی مبل خوابم می بَرَد. عریان بودم. از غار بیرون آمدم. خورشید

 طلوع کرده بود و باد سردی درختان را می رقصاند. دانه هایی نارنجی رنگ و ریز

 بر بوته ای پر برگ خودنمایی می کرد.

روی تخته سنگ کنار بوته نشستم. دانه ها در دهانم آب می شدند و دلم

می خواست بوته ام را به او هم نشان دهم. طعم شیرینشان را حس کند.

 نگاهم به پایین کوه افتاد. روزها بود که منتظرشان بودیم. و آنها  پوستین بر

 تن آمدند. شکار فراوان بر دوششان بود.

«بلند شو بیا تو تخت بخواب. »

( سوسن گوران)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

موسیقی چیزها را بطور مستقیم نشان نمی دهد،بلکه در روح ،همان میلهایی را ایجاد می کند که وقتی آن چیزها را می بینیم،احساس می کنیم..."(از کتاب وصیت خیانت شده-میلان کوندرا)

 برای تو گریه می کنم

بالای برج

وقتی ماشین ها آخرین جنازه را می برند

و تو سعی می کنی بالای پلاکارد بروی

نه نویسنده تو را کم نمی کند

ما بجای تو دنیا را می گردیم

شیرهای آب را باز می گذاریم

و به کودکان گرسنه می خندیم

باور کن قبرها گرسنه اند

و اگر سیر نشوند

دهانشان باز می ماند

مثل بعدازظهر که باران گرفته بود

و لباسها خودشان را خیس کرده بودند

              قول می دهیم نترسیم

وقتی اشتباهی کبریت می زنند

و خانه می سوزد

از جایمان تکان نمی خوریم

مبادا به تو دیر برسیم

و تو فقط دست تکان بدهی

                                                    ونوس رستمی.....

 

عکس از امیر صفر زاده *

*عکس ها از امیر صفرزاده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 به مادرانمان بگو

آن عکس دسته جمعی

تکه تکه شد

و هر کدام به یک طرف افتادیم

به مادرانمان بگو

آسمان سرزمین جدیدی است

برای آرزوهایی که با باد رفت

 

عکس از امیر صفر زاده*

 

مورچه ها تشییع می کنند

بال پروانه ای را

که باد با خودش آورده بود.

 

«بهزاد عبدی»

عکس از امیر صفر زاده*

 ۱

 

من و تو جنگلی کوچک بودیم

وقتی در انتهای خیابان نقش درخت را بازی می کردیم

۲

 

تاب

تاب

تا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ب ...

کسی می رود و بر نمی گردد...

 

«ونوس رستمی»

عکس از امیر صفر زاده*

سرما

دلش می خواست یه جای سرد و بلند باشه که دستاشو ببره تو جیب

کت... تو که از منجی عالم بشریتم غایب تری٬ کت خودش.ترانه ای

 زیر لب زمزمه می کرد و با تکیه به نرده های کوه خودشو بالا

 می کشید. به ورودی پناهگاه که رسید صورتشوبرد زیر شیر آب

و یه نفس عمیق کشید . ورودی رو پرداخت و داخل شد. یه لبخند

ملیح رو صورت مبهوتش نقش بسته بود. تمام شهرو گذاشت کنار

و به چراغای جایی خیره شد که مرد شرقی داره. اهل غذا خوردنم

نبود فقط برای اینکه جات خالی نباشه یه سیگار کشید. خنده و

 قطره های آب زهر مارش شد. زیر لب گفت:«بوی گندم مال من/

هرچی که دارم مال تو» تاکید کرد :«هرچی که دارم مال تو»

کمی حس کرد داره با بودنش اذیتت می کنه. ازت دور شد...

باز دورتر ... بازم دورتر... چشمای مشکیش پر اشک و موهای

مجعدش از زیر شال بیرون ریخته بود و جهت جایی که باد

اشکاشو می برد نشون می داد.

پناه گاه پلنگ چال پر از پلنگایی زخمی بود که رو کوله بارشون

لمیده بودن... رو کرد به در پناهگاه اگه نوک دماغشو  نشون می -

گرفت و ادامه ی کوهو بالا می رفت تو مسیر دربند می افتاد.

دربند که می شد دیگه موجودی نبود... راهی نبود... باید از یه

زمین خاکی بلند با شیب تند عبور می کرد. فقط اهل دلا تا اینجا

میان. هر یه متری که بالا بری دنیا خیلی کوچیک تر میشه. پاشو

 به تن زمخت زمین درکه می کوبید و می دونست یه تکون

کوچولو یه بی حواسی می فرستتش وسط رستورانا...

توی دود فلیون و سرخی آلو و لواشک گم میشه. بی حال رو قله

 ایستاده و محو چراغای روشن تهران شده بود. خوشحال که نه

 ولی به خودش افتخار می کرد که دیگه برای هیچ بالا اومدنی

 نیازمند دستای مهربون تو نیست.

نه می خواست برگرده درکه نه  اینکه بره دربند. می دونست

پایین تر به سعد آباد می رسه اما ا ا ا ا... هیچ زمانی رو که جایی

تو سعد آباد داشته باشه یادش نمی اومد. چند دقیقه نشست فکر کنه

چه کار کنه. باد بهش می خورد و کت و شالشو کنار می زد و 

موهای مجعدشو خیلی غمناک دور صورتش می رقصوند.

¤

این آقا خیلی خسته شد. وقتی شیر آب دم ورودی رو دید

پرید زیرش و از خوشی فریاد کشید.

 یکی گفت:«آقا مریض می شیا...» وارد پناهگاه شد و دودوتا

 چهار تا کرد ببینه اگه بخوادازینجا بره دربند به تاریکی

 نمی خوره؟ وهنوز ظهر نشده بود.

به گوشه ای از شهر نگاه کرد که «چیز» تهرانه و زنا هم ترجیح

 می دن تو بیمارستان اونجا زایمان کنن. مثل دوست دختر خودش

 که حالا متعلقه ی یکی دیگه بود. در ضمن قضیه رو تموم شده

 می دونست و دنبال اهل دلی می گشت که کوهو دوست داشته

باشه.مثل سایه سیاهی که بالای کوه چمباتمه زده بود.

 شک نکرد زنه.می خواست از نزدیک ببیندش. حداقل به هم

می گن خسته نباشید «تندرست باشید»... راه افتاد. تمام مدت

 زن تکون نخورد.

 این دست تکون داد . زن عکس العملی نشون نداد:

«عجب زن مغروری»

نزدیک شد:«سلام»

«خانوم؟» بازوشو گرفت... یه بازو به خشکی چوب... یه زن 

چوبی؟وحشت زده و نا امید بود. باید گوله می شد پایین که به همه

خبر بده یه زن که سرش رو به آسمونه + اشکای رو صورتش

 یخ زده . ولی چند لحظه نشست کنارش...

«سوسن گوران»