رودخانه ای

که از قرن ها پیش آمده بود

چهره ات را 

در لباس های من برد

 

عریانی درخت

و ماهِ بعد از ابر

حیرتی نیست در اندوه مرزها

 

برای دست های گرفته ام

میان شانه های فرو رفته در فکر

کنار ساق هایی که بغض دارند

بغض هایی که دست دارند

امروز این خون چرخیده در من

رودخانه ای است

که در خلاف خودش می جوشد

 

و آن رقص ها 

که در خنده ات می گرفت

مرثیه های در پرنده های در من بود

و آن آوازها

که پریدنت را شکل می داد

مرثیه های در پرنده های در من بود