۱
ابتدای کار
بخار روی شیشه بودیم
کودکی آمد
و با نوک انگشت مرا کشید
برای تنهایی هایم
تو را اضافه کرد
رفت
و روز بعد
با یک پاره سنگ برگشت
۲
شهر همان شهر است
خیابان همان خیابان
کافه همان میز است
میز همان صندلی
که تو روی آن نشسته ای
اما دیگر نه من آن مرد سابقم
نه تو آن فکری
که هر شب کلافه ام می کند
حالا که آمده ای
روبروی هم نشسته ایم
لبخند می زنیم
و تنها از دور به یکدیگر فکر می کنیم
۳
این چه بغضی است؟
که نه گریه می شود
نه آرام می گیرد
چه درختی است؟
که هر چه تبر می زنمش
خودم غرق خون می شوم
هر لحظه
از هر شکاف این تن
کبوتری پرواز می کند
و لابه لای شاخه های این درخت
گم می شود
+ نوشته شده در ساعت توسط بهزاد عبدی
|