۱
چه می شود کرد
با پنجره ای که از منظره اش دلگیر است؟
این جاده قطاری دارد
که با هیچ ریلی نمی رود
در من اگر دانه می کاشت کسی
امروز از دست هایم
سیب های سرخ می چید
در من اگر درختی بود و شکوفه
از آن کبوتران رفته یکی بر می گشت
در من اگر خانه ها بی در و پیکرند
برای رفتن ها و نیامدن های کسی است
بوی نفرین می داد
شاخه گلی که ما به هم تعارف کردیم
بوی نفرین می داد
دهانی که از آینده سخن می گفت
با این همه گناه نکرده...
بگو چه می شود کرد؟
با فواره ای که هر چه بالاتر می پرد
بیشتر سقوط می کند
۲
ماهی ها گفتند:
چهره اش را آب با خود برده است
کلاغ ها گفتند:
چهره اش همیشه پشت ابر می ماند
کلاغ هایی که در موهایش پر می زنند
ماهیانی که در سرم شنا می کنند
سگ هایی که در چشم هایش می دوند
می دانند
که حالا من مانده ام
با یک زمین از میان شکافته
من مانده ام
با یک دریای دل آشوب
من مانده ام
با آسمانی که روی شانه ام سنگینی می کند
۳
و انسان تخت خواب را اختراع کرد
تا ما راحت تر با هم آشتی کنیم
مثلن من با خودم
مثلن تو با خودت