۱.

 

زمستان است

با کوه و قله هایش جشن گرفته

مرد یخی

زمستان است

و لب هایش از عطش خشکیده اند

مرد یخی

 

 

۲.

یک کلبه ی چوبی

یک انگشتر کاغذی

چند شکلات

و کمی پوشال رنگی

 

همه ی این ها کادویی

به مقصد نرسیده است

مانده ام چه کار کنم

با این همه خیال  که روی دستم مانده