۱.
زمستان است
با کوه و قله هایش جشن گرفته
مرد یخی
زمستان است
و لب هایش از عطش خشکیده اند
مرد یخی
۲.
یک کلبه ی چوبی
یک انگشتر کاغذی
چند شکلات
و کمی پوشال رنگی
همه ی این ها کادویی
به مقصد نرسیده است
مانده ام چه کار کنم
با این همه خیال که روی دستم مانده
+ نوشته شده در ساعت توسط بهزاد عبدی
|