چیزی باقی نمانده

جز گهواره ای که باد تکانش می دهد

چیزی باقی نمانده

جز دامنی که آب با خود می برد

خون از کجا به را افتاد

که به پای ما پیچید

و در ترک های زمین نشست؟

تنها پنجه ی کسی

بیرون زده از خاک

که پیش از این درخت بود

تا کجا می توان دوید

با رد پایی که دور خودش می گردد؟


من فکر می کنم

وقتی خورشید روی دامنه ها لخته باشد

می توانم

خودم را با پرتقالی خونین

گرم کنم