تقصیر لباس ها نبود

اگر هر کجا رفتی

مشتی دگمه جا گذاشتی

بگذار موهایت

از دود کش نقاشی بالا برود

در شهر بپیچد

بگذاز این شهر تا ابد آلوده باشد

از هر چه خبر

از این همه کلاغ

اشکی که تو به پای من ریختی

امروز اقیانوس شده

و دور سرم می چرخد

می چرخیم

غرق می شویم

و عصایی نیست که بشکافد چشم هایت را

تقصیر درخت ها نیست

اگر دهانت بوی علف می دهد

و همیشه به وقت خداحافظی

از تنت

به جای دست

گل سرخ به من می روید

بوی برف رد پایی نداشت

و تو آنقدر دور رفتی

که آهسته

             آهسته

                          قسمتی از شب باشی

حالا هر چقدر آفتاب خودش را تکه تکه کند

هیچ جای زمین گرم نخواهد شد

هر شب قبرستان مست می کند

زیر گریه می زند

دریا می شود

و به پای ما می افتد

قبرستان با آخرین سنگ به آشپزخانه رسیده

و ساق های خیس مادر

به فکر زمین است

 که ما هر چقدر زیر پایش را کندیم

بهشت پیدا نشد

در نبود تو

ناگهان آنقدر بزرگ شدیم

که از کوهستان صخره به دوش برگردیم

و زیر لب بگوییم:

باران همیشه

                فردای آخرین روز می بارد

 باران همیشه

                 شبیه تو می آید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 یادداشتی بر مجموعه شعر"آیه های پس از رحلت"سروده ی حامد داراب:

برای خوانش هر اثر ادبی باید اشراف کامل به متن صاحب متن و جغرافیای بومی متن و صاحب متن داشت.امروز در هزار توی ادبیات و شاخه های مختلفی که از آن سر کشیده،غزل فرم یا غزل پسامدرن جای خودش را بیشتر از قبل باز کرده و وقت آن رسیده که به آن نگاه عمیق تری داشته باشیم.

برای پرداختن به این ژانر لازم است که نقبی به گذشته ی غزل فارسی بزنیم.وقتی می گوییم غزل پسامدرن ناخود آگاه سیری تاریخی در ذهن مان ساختاه می شود:غزل پیشامدرن،غزل مدرن و در نهایت غزل پسامدرن.غزل فارسی از رودکی تا منزوی خط پیوسته ای نداشته و مدام تحت تاثیر فضای ملیتی دستخوش تغیراتی بوده .(از این نظر غزل حافظ از جهاتی مهمتر از سایرین است .به خوبی می توان چند صدایی حافظ در غزل هایش را به فضای سیاسی و اجتماعی زمانش نسبت داد. )صراحت گریزی حافظ که به  هرمونوتیک یا تاویل پذیری غزلش منتهی شده است.هیچ انگاری و معنا باختگی مولانا در غزلیاتش.حسرت و اندوه در غزل های سایه و... هریک مصداقی از واقعیت بیرونی زمان و مکان شاعر بوده است.اما غزل پسامدرن چه شمایلی از جامعه ی ا یرانی دارد.اگر چند دهه ی بعد بخواهند از آثار شاعران روحیه ی توده مردم را استخراج کنند به چه نتیجه ای خواهند رسید؟

خود  واژه ی پسامدرن معنایی را با خود به همراه دارد و آن مرحله ی تاریخی بعد از مدرن است اما سوال این است:چه عاملی باعث می شود تا ما با داشتن این همه شاعر تراز اول در تاریخ ادبیاتمان به این گونه ی وارداتی ادبی روی می آوریم؟ آیا جبر تاریخ بوده یا این نیازی است که از زمان و مکانش در شاعر تزریق شده؟

معنا باختگی، هیچ انگاری، اعتراض،عدم قطعیت و بی هویتی چیزی است که از این ادبیات بر می آید و نه تنها شمایل دقیقی از روحیه ی امروز جامعه ی ایرانی است بلکه با مولفه های تئوریسین هایی که پسامدرن را تعریف می کنند نیز هم خوانی دارد.در نهایت می پذیریم که اندیشه ی پسامدرن با توجه به اینکه تفکری وارداتی است مقوله ای خود جوش بوده و جامعه ی ایرانی بی آنکه خودش بداند به سمت پسامدرن وحتی پسا پسا مدرن  حرکت کرده.

 معنای این مدرنیت چیست و از کجا ناشی می شود خود مبحث مجزایی است.فقط می توان گفت جامعه ی امروز ایرانی با حرص و ولع به سمت مدرنیت می رود و با این حال در ناخود آگاهش وابستگی هایی به سنت دارد. و این در هم تنیدگی شکلی از جامعه مدرن و پسامدرن داده که آوانگارد ترین تئوریسین های پسامدرن را در برابر خود درمانده و سردرگم می کند.بی ربط نیست اگر بگوییم هنر برخاسته از این روحیه شکل عجیب الخلقه ای دارد که نه آن چنان که می باید بومی است و نه منسوب به غرب .

بعد از حسین منزوی خیلی ها بر این عقیده بودند که غزل فارسی نفس های آخرش را دارد می کشد .اما این روایتی که امروز پسا ساختارگرا ها از غزل دارند عکس این موضوع را ثابت کرده.و من به جرئت موفقیت امروز این شکل از غزل را مرهون نیمای بزرگ می دانم.باز کردن این موضوع نیز خود جای دیگری می طلبد.

مقدمه ی بالا را نوشتم چراکه تمام مولفه هایی که ذکر کردم در مجموعه ی "آیه های پس از رحلت" مصداق دارد.منتقدی که با این مجموعه روبروست کار دشواری دارد.  نمی داند چه رویکردی با آن داشته باشد. از نظر گاه فرم،ساخت ،زبانشناسی،جامعه شناختی یا روانشناسی و... از هر موضعی می توان با آن برخورد کرد اما هیچ چیز ثابتی  به منتقد نخواهد داد. او  ناچار است از دور شاهد این مجموعه باشد و آن را فقط با مولفه های فنی بسنجد.

مجموعه ی "آیه های پس از رحلت"  روی دوری از عدم قطعیت افتاده و  مدام خود قبلی و حتی خود حاضر شاعر را نقض می کند.در این مجموعه شعر ما با چندگانگی قلم چه در  زبان و چه در تفکر شاعر روبروییم.گویی اینکه شاعر در طول این اشعار مرحله ی گذار ی را تجربه کرده است.گذار از پیشامدرن به مدرن وبعد پسامدرن خودش.

آنقدر این تفاوت های زبانی چشم گیر است که تردید داریم که شاعر همه ی آنها یک نفراست.در غزل"شکل جنون گم شده ی برگ بید ها" ما با  یک شاعر آماتور روبروییم که وسعت واژگانی اش محدود است و فقط دارد سعی می کند شعر بگوید.غالب کشف هایش ارجاع بیرونی دارند و مشکل است با کاویدن شعر به ذهنیت شاعر برسیم. در غزل "سخت است دل کندن در ظلمت از خورشید" زبان پخته تری دارد هر چند هنوز خودش را پیدا نکرده و واژگانش ریشه هایی در آرکایسم دارند و انرژی کافی برای یک ساختمان قدرتمند در شعر را ندارند.  نمی توان از آن به عنوان شعری پیشرو استناد کرد.و در غزل "با واژه ها بگذار هر چه که شد نبودم"پس رفتی به عقب داشته و شکلی از شعر مصرف شده و دست دوم را اجرا کرده است.به گونه ای که هیچ یک از مفاهیم دلالتی بر اندیشه ی جدیدی ندارند .

اما همین شاعر در غزل "قانع شوم نباشی چه حس دردناکی"به شکل استانداردی از فرم رسیده.اصطلاحن شاعر از مرحله ی گذارش دارد گذار می کند و به عبارت دیگر از پیشامدرن خودش به مدرن خودش رسیده .در این جا کار اصلی اش شروع شده و از این جا به بعد می توان شاعر مدرن  بودن او را مشروع دانست.در این غزل  و بویژه در سه گانه اش به شکلی از شعر رسیده که در آثار قبلی اش از او سراغ نداریم. شاعر جهش چشم گیری از یک ساختار خشک و علمی به یک وجهه ی پسامدرن و در عین حال رمانتیسم دارد. 

مفاهیم کلی اعم از کلی گویی و قصه گویی  که خاص شعر کهن است در او جایش را به جزیی نگری و تصویر پردازی داده .مضمونش را تعریف نمی کند بلکه رو به اجرای آن می آورد.مولف برای تصویر پردازی هایش به بوطیقای کهنه و نخ نمای شعر برنگشته و آن جا که لازم بوده دست به ساختن واژه های برساخته ای نظیر "سفر لوژی " زده.یعنی ما می توانیم به شاعری اعتماد کنیم که می تواند زبان پرداز باشد و ایده هایش را در تمهیداتی نو و در عین حال محکم ارائه کند.

شعرحامد داراب در مجموعه ی "آیه های پس از رحلت"شعر سر گشته ای است.مدام در حال آزمون و خطاست و از این روست که ما با یک مجموعه ی صرفن غزل سر و کار نداریم.غزل،غزل واره و بعضن ترانه هایی که دراشعار بعدی او_منظور اشعاری است که در این مجموعه نیستند_ به ریشه های محکم تر ی چه در اندیشه و چه در فرم رسیده اند.حامد داراب یک رمانتیست آوانگارد است و  تصویری که از خودش در این مجموعه ارائه داده را در یک سطر از خودش می توان تعریف کرد:"تصمیم من هرگز برآن و با این نیست" .

هرچند در تقابل با این مجموعه نظری قطعی نمی توان داد اما چیزی که بیش از همه مشهود است اینکه شاعر به غیر از چند غزل معدود رویکرد پسامدرن نداشته و تنها در چند شعر آخر به این وضعیت رسیده.در حقیقت چهار شعر آخر کتاب نقطه ی آغاز شاعر است به سمت غزل فرم. شاعر دارد پوست می اندازد و در سیر آثارش این موضوع کاملن شهود دارد.در حال حرکت است و هر لحظه از خودش بهتر می شود.

 

 بهزاد عبدی