می خواستم
بهار را به خانه ات بیاورم
و دیگر به گل های چسبیده به فرش
قانع نباشی

می خواستم
بهار را به پیراهنت بیاورم
و از آن جا به سرزمین های کشف نشده
سفر کنم

اما هر دری را که باز کردم
پاییز با باد هایش از راه رسید

دست روی هر پنجره ای گذاشتم
زمستان آخرین تصویر در حافظه اش بود

درخت ها بیهوده سعی کردند
بوی توت را به یاد حیاط بیاورند

امروز من و بهار
در کوچه ها می گردیم
و سراغت را
از خرگوش های مرده در برف
می گیریم