www.madomeh.com
"حفره ها" مجموعه ای از اشعار یک بار مصرف:
شفیعی کدکنی در کتاب "موسیقی شعر" موسیقی شعر را به چهار بخش موسیقی بیرونی،درونی ،کناری و موسیقی معنایی تقسیم می کند.
در این تقسیم بندی ارکانی مثل ردیف،قافیه،افاعیل عروضی،سجع و ... مربوط به موسیقی درونی بیرونی و کناری و در نتیجه مختص شعر کلاسیک می داند. اعم از غزل قصیده مثنوی رباعی و ... البته شعر نیمایی نیز از هر چهار رکن برخوردار است.تنها مورد چهارم را مختص شعر سپید می داند.به عبارتی موسیقی معنایی تنها موسیقی مشترک بین انواع شعر است و در عین حال شعر سپید سهم بیشتری از آن دارد.چرا که تنها مولفه ی موسیقی در این نوع از شعر است.
لازم به یادآوری است که موسیقی معنایی از عناصر ادبی ،صور خیال و به طور کلی تخیل شاعر در شعرش تامین می شود.
مجموعه ی شعر "حفره ها" سروده ی گروس عبدالملکیان از منظر موسیقی شعر به شدت دچار ضعف است.اشعار این مجموعه را می توان طرح واره هایی در نظر گرفت که سعی کرده اند به شعر نزدیک شوند.در کمتر شعرهایی از آن می توان عناصر و آرایه های ادبی را یافت و صور خیالش را دریافت کرد.
ساختمان عمودی سطرها قوتی ندارند و هر سطری تنها به طور منفک در شعر حضور دارد.ارتباط معنایی و صوری هر سطر با سطر های قبل و بعد خود کمرنگ است.سطر ها تنها از منظر فرم به یکدیگر وصل می شوند.مثلن : باز کن مشتم را!|هر کجای این شهر که دست بگذارم|درد می کند|هر کجای روز که بنشینم|شب است(ص56)
در سه سطر اول می بینیم که تنها وجه پیوند بین سطرها سه کلمه ی "مشت" "دست" و "درد"
است که با یکدیگر مراعات نظیر ایجاد می کنند. و در ادامه کلمات "روز" و "شب" .
اگر از این پیوستگی سطحی بین کلمات صرف نظر کنیم با چند عبارت پراکنده و بی هویت روبرو می شویم. اگر بخواهیم با نگاهی صنعتی با اشعاراین مجموعه برخورد کنیم ،شاید به سختی بتوان در هر یک از اشعار عناصر ادبی را دریافت کرد.
پر واضح است که قصد ما خواستن شعر صنعتی و ماشینی(که این روزها هم کم ساخته نمی شوند) از شاعر نیست.در مجموعه ی "حفره ها" نیز مولف آن جا که به بازی های زبانی روی آورده شعرش دچار تصنع شده و پشت تک تک آرایه هایش می توان دست مولفش را دید که آن ها را با منطق چیده است و از صنایع ادبی اش آن ها را بیمه کرده است.مثلن : تکلیف رنگ موهات| در چشم هام روشن نبود|تکلیف مهربانی، اندوه ،خشم...(ص9)
تکلیف
|
رنگ ___ روشن ___مو
|
چشم
کلمه ی روشن قلب بند فوق است که در یک موضع با چهار کلمه ی دیگر ارتباط رفت و بازگشت دارد و در عین حال این رفتار زبانی در همان سطح شعر باقی مانده و دست های شاعرش را می توان پشت تک تک کلمات دید.مولف این نوع از شعر ها صناعات ادبی را در زبانش پیچ و مهره کرده و از نظر فنی آنها را بیمه کرده است.از این رو است که شعرش با بازی های زبانی ساده و نخ نما صنعتی شده.مثلن: باید بروم|این بهمن کوچک را ترک کنم|اسفند را|بهار را هم...(24) کلمات"بهمن"و" اسفند"و "بهار" حکم همان پیچ ها را دارند و واژه ی" بهمن" که کار کردی دو گانه می گیرد:1.ماه بهمن 2.سیگار بهمن.
شاعر در بسیاری از موقعیت های شعر ش از اجرا ی تصاویر و مضامینش ناتوان است و بار معنایی شعر را به گردن کلماتی انداخته که انرژی کافی برای القای حس و مضمون ندارند.مضامینی نظیر مهربانی،خشم و اندوه و... با ساده ترین شکل ممکن با کلماتشان یعنی همین واژه های چند هجایی تعریف شده اند و شعر نتوانسته مضامینش را در خود حل کند.
شکاف موجود بین فرم و معنا باعث از هم گسیختگی در ساختار شده است.مثلن: هوا که هوایی ام کرده|هوا|که حواسش نبود این شعر است|و از پنجره بیرون رفت(ص58)
در این بند مولف به ساختن جناس بین "هوا"ی اول و "هوا" دوم و در نهایت "حواس" اکتفا کرده.
حتی شعر ها در ویرایش اولیه دچار مشکل اند.مثلن در آن، سطر های متوالی و جمله هایی پی در پی با یک فعل به وفور دیده می شوند.افعالی یک دست که می توانستند با یک ویرایش سطحی حذف به قرینه شوند.که تکرار مدام یک فعل ذهن مخاطب را آزرده نکند.یا پرش های روایی از یک زبان رسمی به زبان گفتار،بدون هیچ توجیه منطقی.(شعر خزر)
در این اشعار عنصر تخیل کمرنگ است.شعر ها توان کافی برای به بازی گرفتن ذهن مخاطب ندارند.تک محور و تک بعدی بودن اشعار به ذهن مخاطب اجازه ی تاویل نمی دهد.و در نهایت ما با طرح واره ها و داستانک های تکه تکه ای روبرو هستیم که در سطح رها شده اند.
شاعر به شدت درگیر روایت است.جهان شعر را فراموش کرده و رو به قصه گویی آورده است.زبانش از شعر به نثر نزول کرده و از غنای آن کاسته.
بعضن جرقه هایی از کشف های شاعر نمود پیدا می کند اما هیچ یک به سرانجام مطلوبی نمی رسند.اشعار این کتاب از تغزل و زیباشناسی به دورند.و از موسیقی معنایی بهره ای نمی گیرند.
چیزی که بیش از هر چیز از ظاهر اشعار بر می آید این است که شاعر تمام تلاشش را برای حرکت دادن به شعرش کرده.یعنی اینکه شعرش را از نقطه ی نا معلومی شروع کند به آن جهت دهد و در نهایت در نقطه ای بی ارتباط با نقطه ی آغاز پایانش دهد..تمهیدی که مولف به کارش گرفته باعث شده که در بسیاری از موقعیت های شعر گرفتار روایت شود و سطر هایش از شعر به نثر نزول کنند.زبان شعر ش از تغزل و زیبا شناسی دور شود و کلیت شعر را تبدیل کند به شعر ی یک بار مصرف! یک بار مصرف چون مولف در ابتدای اشعارش قاعده ای را پی ریزی می کند با این مبنا که معما و گره ای را در ابتدای شعر بو جود بیاورد و به امید باز شدنش مخاطب را تا انتهای شعر به دنبال خود بکشد.در پاره ای از اشعار شعر به چیستان و لغزواره ای تبدیل شده که بعد از لو رفتن آن، دیگر مخاطب از دوباره خواندنش چیز جدیدی دریافت نمی کند. مثلن: باد که می آید|خاک نشسته بر صندلی بلند می شود|می چرخد در اتاق|دراز می کشد کنار زن|فکر می کند| به روز هایی که لب داشت (ص13)
اگر این سطر ها را بدون میزان پاژ های مرسوم در شعر کنار هم بگذاریم و بین آنها را با علایم اختصاری پر کنیم. این سطر ها از شعر به یک داستانک تغییر هویت می دهند.تنها نشانه های شعر بودنشان شکل نوشته شده ی آن هاست.مولف در این جا فقط یک داستانک ساخته .و تنها صنعت تشخیص را برای شعر ش کافی دانسته.محتوای شعر نیز از اندیشه ای سنتی تغذیه می کند. که اگر ریشه ی آن را بگیریم به خیام می رسیم و این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست!
اصرار مولف بر پایان بندی شعر ها از ماهیت تاویل پذیری آنها کاسته و وقتی شعر تمام می شود در ذهن مخاطب نیز بسته می شود و به طور کلی تخیل مخاطب را برای کشف و ساخت تصاویر احتمالی بعدی تحریک نمی کند.
شاعر خود متوجه حضور پر رنگ زبان نثر گونه در سطر هایش هست.این را می داند و برای فرار از روایت خطی ای که در اکثر آثارش دچارش شده به روایت سازی رو آورده و به چند صدایی رسیده است. شعر" دو نقطه " روایت با یک تک گویی شروع و با دو دیالوگ ادامه می یابد و در نهایت با همان تک گویی تمام می شود.معضل این جاست که خلائ در شعر عدم حضور روایت نیست بلکه ما با فقدان تخیل روبروییم.حسامیزی، زیباشناسی و صور خیال به شدت نازل اند و در عین حال شاعر به جای تامین این فقدان یعنی بن و اساس شعرش ،رو به روایت سازی آورده.نتیجه ی تلاشش تنها یک طرح است.به عبارت دیگر پایان این اثر، تازه شروع ساخت اثری مثل شعر داستان یا ... است.
تکرار های پیاپی سطر ها و کلمات یک شکل و یک فرم اشعار را دچار رکود کرده.شاعر می خواهد با تکرار هایش جنون و بی منطقی را به ساختار شعرش تزریق کند.اما تکرار بیش از حد یک سطر ، قوت اولیه سطر مذکور را از آن گرفته است و گاه دیده می شود یک شعر از ابتدا تا انتهایش در یک سطر در جا زده است.شعر های "هواس" و "دست ها" از این نمونه اند.
(چاپ شده در روزنامه روز گار مورخ سه شنبه 31|3|90)
شعری از آنه پی یر شاعر معصر فرانسه:
ترجمه:بهزاد عبدی_سمانه رجایی دوست
خدا کند
آن لحظه که مرگ من از راه می رسد
شب خاکستری مثل حالا سکوت کند
خدا کند
تمام اجسام جهان در آرامش باشند
تا من برای آخرین بار
نفس های زمین را بشنوم
(آهسته آهسته از زمین دور شوم)
آرام
تا آن لحظه که دست های عاشق کسی
مرا به خاک پیوند دهد
و از تنم آهسته دور شود
زندگی همین است
زندگی همان سایه ای است
که لای در بلند و بلند تر می شود
زندگی حیاطی است
از درخت های ایستاده
در برابر باد
زندگی عسل است
وگل
و جنازه ی زنبور های اطرافش
زندگی دستی است
که بی وقفه به در می کوبد
با چهره ای شبیه چهره هایی که
هر یک رنگ به دیگری
می دهند
زمان گذشت و چیزی عوض نشد
جز آسمان
این فصل گوژپشت
درابتدای دره ایستاده
و به آن سرک می کشد
نگاه های مات ما
به باز نشدن های درمانده است
فرقی نمی کند سپیده ی صبح باشد
یا تیغه ی ظهر
همیشه انتظار به انتظار می رسد
و هر آنچه را که می شناسیم
همه ی آن چیزهایی که داریم
تنها انعکاسی از رنج است
از حقیقتی عمیق و ناپیدا
عابران زمین باید دوست بدارند
هر آنچه را که روی زمین است
باید با سر انگشت
به نوازش آنها رفت
باید در نجوایی کوتاه
آنها را در گلو آوازکرد
هر آنچه را که روی زمین است
باید به احترام نگه داشت
و یک به یک
تقدیم به کسی دیگرش کرد
بی آنکه به آن ها دل ببندی
همیشه هر آنچه را که روزی به دست می آوری
می بایست روزی دگراز دست بدهی
(چاپ شده در مجله ی رودکی نوروز90)
1.
من با تو حرف می زنم
با تو زندگی می کنم
باتو که همیشه از دریچه ی زخم هایت
به من نگاه می کنی
شاید جنگ بگیرد
آتش بسوزاند
کوه ها جا به جا بریزند
من و تو میان شعله هایی که به دیوار ها چنگ می اندازند
پنجه در بازوی هم بمیریم
شاید درخت ها را به رگبار بستند
و از جنگلی که در خیابان به راه افتاده
چیزی نماند
جز یک مشت ذغال خاموش
مگر آسمان در دست های ما چه می دید؟
که هر بار درازش کردیم
کفتری خونین به پای ما انداخت
کبوتری که در دست های ما می تپید
بهانه ی درختی را داشت
که خاکسترش را باد برد
هر بار کسی به آسمان شلیک می کند
ستاره ای به دنیای ما اضافه می شود
زمین به سیب دندان زده ای می ماند
که رو به اتمام است
و ما امشب آنقدر امید داریم
که برای ایستادن
به یک کف پا جا قانع باشیم
هر شب خونی لخته می شود
کنار جنازه ای نقطه چین می شویم
و زندگی ادامه اش را می گیرد...
شاید ستاره ها
توت های لهیده در خاک شدند
شاید با پیرهنی چسبیده به دیوار
میان دود و غبار ناپدید شدم
شاید بعد از این تنها بمانی
با یک قطار از خوشبختی های به مقصد نرسیده
هرگاه تنها بودی
به آرزوهای مشترک فکر کن
روبروی دریا بایست
دامنت را به آب بینداز
و چند ماهی مرده به دنیا بیاور
(چاپ شده در مجله ی رودکی نوروز90)
بگذار فکر کنم
بلندترین برج زمینم
که برای دیدن کوهستان
بلند شده
بگذار فکر کنم
دریا شده ام
که رویای ماهی ها را شستشو دهم
برای جهانی که غیر از خودت کسی را ندارد
چه فرقی می کند
دانه ای کبریت باشی
یا جنگلی وحشی؟
تو با دو خط موازی رفتی
که نه ریل بود و نه جاده
تا بیمارستان به آن برانکارد گفتیم
بعد اسمش تابوت شد
حالا نه از شمعدان و نه آینه
از کلام الله و شاخه نبات کاری بر نمی آید
هر چقدر نقل بپاشند
هر چقدر قند بسابند
خطوط رفته تو را پس نمی دهند
مگر می شود جای کسی را پر کرد
با تخته سنگی که بوی گلاب می دهد؟
با کبوتری که
از تاریخ طلوع
تاریخ غروب
دانه می چیند
با دخترانی که روی قبر ها لی لی می روند
با این همه...
برای جهانی که حافظه اش را از دست داده
چه فرقی می کند
رود خانه ای سر به زیر باشی
یا اقیانوسی بی رحم؟