*
*عکس ها از امیر صفرزاده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به مادرانمان بگو
آن عکس دسته جمعی
تکه تکه شد
و هر کدام به یک طرف افتادیم
به مادرانمان بگو
آسمان سرزمین جدیدی است
برای آرزوهایی که با باد رفت
*
مورچه ها تشییع می کنند
بال پروانه ای را
که باد با خودش آورده بود.
«بهزاد عبدی»
*
۱
من و تو جنگلی کوچک بودیم
وقتی در انتهای خیابان نقش درخت را بازی می کردیم
۲
تاب
تاب
تا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ب ...
کسی می رود و بر نمی گردد...
«ونوس رستمی»
*
سرما
دلش می خواست یه جای سرد و بلند باشه که دستاشو ببره تو جیب
کت... تو که از منجی عالم بشریتم غایب تری٬ کت خودش.ترانه ای
زیر لب زمزمه می کرد و با تکیه به نرده های کوه خودشو بالا
می کشید. به ورودی پناهگاه که رسید صورتشوبرد زیر شیر آب
و یه نفس عمیق کشید . ورودی رو پرداخت و داخل شد. یه لبخند
ملیح رو صورت مبهوتش نقش بسته بود. تمام شهرو گذاشت کنار
و به چراغای جایی خیره شد که مرد شرقی داره. اهل غذا خوردنم
نبود فقط برای اینکه جات خالی نباشه یه سیگار کشید. خنده و
قطره های آب زهر مارش شد. زیر لب گفت:«بوی گندم مال من/
هرچی که دارم مال تو» تاکید کرد :«هرچی که دارم مال تو»
کمی حس کرد داره با بودنش اذیتت می کنه. ازت دور شد...
باز دورتر ... بازم دورتر... چشمای مشکیش پر اشک و موهای
مجعدش از زیر شال بیرون ریخته بود و جهت جایی که باد
اشکاشو می برد نشون می داد.
پناه گاه پلنگ چال پر از پلنگایی زخمی بود که رو کوله بارشون
لمیده بودن... رو کرد به در پناهگاه اگه نوک دماغشو نشون می -
گرفت و ادامه ی کوهو بالا می رفت تو مسیر دربند می افتاد.
دربند که می شد دیگه موجودی نبود... راهی نبود... باید از یه
زمین خاکی بلند با شیب تند عبور می کرد. فقط اهل دلا تا اینجا
میان. هر یه متری که بالا بری دنیا خیلی کوچیک تر میشه. پاشو
به تن زمخت زمین درکه می کوبید و می دونست یه تکون
کوچولو یه بی حواسی می فرستتش وسط رستورانا...
توی دود فلیون و سرخی آلو و لواشک گم میشه. بی حال رو قله
ایستاده و محو چراغای روشن تهران شده بود. خوشحال که نه
ولی به خودش افتخار می کرد که دیگه برای هیچ بالا اومدنی
نیازمند دستای مهربون تو نیست.
نه می خواست برگرده درکه نه اینکه بره دربند. می دونست
پایین تر به سعد آباد می رسه اما ا ا ا ا... هیچ زمانی رو که جایی
تو سعد آباد داشته باشه یادش نمی اومد. چند دقیقه نشست فکر کنه
چه کار کنه. باد بهش می خورد و کت و شالشو کنار می زد و
موهای مجعدشو خیلی غمناک دور صورتش می رقصوند.
¤
این آقا خیلی خسته شد. وقتی شیر آب دم ورودی رو دید
پرید زیرش و از خوشی فریاد کشید.
یکی گفت:«آقا مریض می شیا...» وارد پناهگاه شد و دودوتا
چهار تا کرد ببینه اگه بخوادازینجا بره دربند به تاریکی
نمی خوره؟ وهنوز ظهر نشده بود.
به گوشه ای از شهر نگاه کرد که «چیز» تهرانه و زنا هم ترجیح
می دن تو بیمارستان اونجا زایمان کنن. مثل دوست دختر خودش
که حالا متعلقه ی یکی دیگه بود. در ضمن قضیه رو تموم شده
می دونست و دنبال اهل دلی می گشت که کوهو دوست داشته
باشه.مثل سایه سیاهی که بالای کوه چمباتمه زده بود.
شک نکرد زنه.می خواست از نزدیک ببیندش. حداقل به هم
می گن خسته نباشید «تندرست باشید»... راه افتاد. تمام مدت
زن تکون نخورد.
این دست تکون داد . زن عکس العملی نشون نداد:
«عجب زن مغروری»
نزدیک شد:«سلام»
«خانوم؟» بازوشو گرفت... یه بازو به خشکی چوب... یه زن
چوبی؟وحشت زده و نا امید بود. باید گوله می شد پایین که به همه
خبر بده یه زن که سرش رو به آسمونه + اشکای رو صورتش
یخ زده . ولی چند لحظه نشست کنارش...
«سوسن گوران»