برای دوست از دست رفته ام "وحید رفعتی"
1
از آن روز که پدر
برای کشف ابرها
با هواپیما رفت
زمین قله هایش را
بدون گهواره سر راه گذاشت
حالا تماشا دارد
ملاقات فرزند و پدر
2
در چشم هایش
به جای مردمک پونس
در دست هایش
به جای النگو دستبند
حلقه در حلقه بالا می رود
بالا تر از طناب
بالاتر از شهر
بالا
بالاتر...
(بهزاد عبدی)
********
ما دانه و میوه می خوردیم اما...
1. دلم می خواست بزنم توی صورت قصاب. بی توجه به تشنجش پاهایش
را گرفت و پرتش کرد توی جعبه. یک دسته مرغ سرکنده ، توی جعبه با بدنشان
ثانیه ها را یکی یکی، دو تا یکی، کم کم ده تا یکی می شمردند. حالا یکی
از درشت هایش روبروی من توی سینی است. تو زرشک پلو با مرغ دوست
داری. پس دستانم را در منتهای باز سینه و استخوان های پشتش فرو می برم
و با تمام قدرت از هم می درانمش. بافت های یخ زده از هم باز می شود.
خـشـشــشـــشــــشـــــ...
2. جاروبرقی را روی حداکثر قدرت تنظیم می کنم. مورچه تا لانه ده سانتی متر
فاصله دارد.
دانه در دهان... به امید آوردن دانه ی بعدی ... تمام اتاق را جارو می کشم .
همین چند سانت مانده. «برو،خواهش می کنم...»بازی اش گرفته. «من فقط
پنج دقیقه فرصت دارم. برو... الآن می رسد .از صدای جاروبرقی متنفر
است.» خودم را نمی بخشم.
- سلام عزیزم. خسته نباشی. شام که حاضره. تا تو دستاتو بشوری
منم میزو چیدم.
3. همانطور روی مبل خوابم می بَرَد. عریان بودم. از غار بیرون آمدم. خورشید
طلوع کرده بود و باد سردی درختان را می رقصاند. دانه هایی نارنجی رنگ و ریز
بر بوته ای پر برگ خودنمایی می کرد.
روی تخته سنگ کنار بوته نشستم. دانه ها در دهانم آب می شدند و دلم
می خواست بوته ام را به او هم نشان دهم. طعم شیرینشان را حس کند.
نگاهم به پایین کوه افتاد. روزها بود که منتظرشان بودیم. و آنها پوستین بر
تن آمدند. شکار فراوان بر دوششان بود.
«بلند شو بیا تو تخت بخواب. »
( سوسن گوران)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
موسیقی چیزها را بطور مستقیم نشان نمی دهد،بلکه در روح ،همان میلهایی را ایجاد می کند که وقتی آن چیزها را می بینیم،احساس می کنیم..."(از کتاب وصیت خیانت شده-میلان کوندرا)
برای تو گریه می کنم
بالای برج
وقتی ماشین ها آخرین جنازه را می برند
و تو سعی می کنی بالای پلاکارد بروی
نه نویسنده تو را کم نمی کند
ما بجای تو دنیا را می گردیم
شیرهای آب را باز می گذاریم
و به کودکان گرسنه می خندیم
باور کن قبرها گرسنه اند
و اگر سیر نشوند
دهانشان باز می ماند
مثل بعدازظهر که باران گرفته بود
و لباسها خودشان را خیس کرده بودند
قول می دهیم نترسیم
وقتی اشتباهی کبریت می زنند
و خانه می سوزد
از جایمان تکان نمی خوریم
مبادا به تو دیر برسیم
و تو فقط دست تکان بدهی
ونوس رستمی.....