چشم هایت بیهوده گرد شده
لبت را کج نکن
من هندسه نمی دانم
به مکعب های ریخته در قندان قسم
به مستطیل زرد رنگی که نمی فرستی
به خطوط همین تلفن
من عاشق منفی بی نهایتم
آن جا که جشن عروسی ما هی ها
در معده نهنگ بر پا می شود
آن جا که عروس ماهی بین هضم و مادر شدن
سر در گم است
بگو چه باید کرد
اگر عطر گل ها پرید
زنبور ها نیش هاشان را عمل کردند
اگر قاصدک آلزایمر بگیرد؟
من می بینم آن روز را که
هیچ کس برای ابرهای زنگ زده چاره ندارد
برای خردگی دلم
و فکری که ته نشین شده در من
خاطراتی که رسوب کرد؟
کجای دلم را عایق می کنید؟
من با ذهنی تعمیر شده آمده ام
تمام من همین کلمه است
که با سرعت به سویت می آید
کلماتی که سیم های تلفن را برجسته کرده
هر وقت حوصله کردی گوشی را بردار
به تپش های قلبم گوش بده
من نه دایره
من نه پاره خط
من همان نقطه بودم که از تو دور شد
دورتر
آنقدر دور که پشت سنگرها
سینه سربازی را شکافت
و زمینش را سرخ کرد
چشم هایت بیهوده گرد شده
لبت را کج نکن
بهزاد عبدی