خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو...

که چی؟ اگه همرنگ شی عین اونایی . هیچ فرقی بین تو و دیگران نمیذارن . می خوای با یه ضرب المثل دیگه جوابمو بدی . می دونم بلدی . همه ی ضرب المثلای دنیا رو حفظی . بابا حفظ . بابا حافظ ... خب بگو ببینم چی میگی... چی؟ ۵تا انگشت مثه هم نمیشن؟ آره عزیزم خب تو هم راست میگی -اما کار از کار گذشته . ما دستای یکسانیم که فقط لباسای رنگارنگ تنمونه ... دم لباسامون گرم که از نزدیک آدما با اون ما رو از هم تشخیص میدن ...

خوشحال باش ...

تو هم دیده میشی...بچسب به رنگین کمون...

  «ونوس رستمی»

* **

 روزنامه ی حوادث جنگل امروز پر تیتر بود:

« کودکی بر درختی تکیه داده خمیده از هزاران سال تفکر.»

« سر بریدند پیازهارا برای سفره هایی که روی دست می رفت.»

«هـنـدوانـه هـای راه راه

در آسفالت می ترکند                               

راه سبز

راه سپید

راه خون.»

«رقص علف ها روبروی بادی که تقلید داس می کند.»

«خودکشی دسته جمعی سیب های کال از شاخه بر زمین»

« نیلوفر های کبود

هنوز نیلوفرهای کبود

در دست پیرمردان عبوس پرپر می شوند.»

روزنامه ی حوادث جنگل هرروز پرتیتر است...

«بهزاد عبدی»

 

* **

« کاوه ای نیست اسکندری می باید.»

 

شوق دارید؟ ذوق زده اید؟ خیلی خوشحالید که شریکتون کردن؟ تا الآن جزو بچه درسخونای با دین و ایمونی که حرف، حرف ننه باباشونه بودید یا ژیگول جیگرایی که پای عشق و حال که بیاد وسط خدارو بنده نیستن ؟ خیلی خوبه که جزء آدمای عاقل و فهمیده حسابمون میارن. مگه نه؟ قطره هم جزیی از دریاست. دریای سیاه چطوره؟ نه؟ دریای سرخ؟ نه؟ باشه هر رنگی دوس دارید... تنوع از ما انتخاب از ...

از همه ی آدما بدم میاد. از زندگیشون بیزارم. «حتی شما دوست عزیز» حتماً راهی هست برای اینکه دیگه باهیچ آدمی روبرو نشم. با لباسای رنگارنگشون گیجم می کنن. نمی شه بینشون مردی رو پیدا کرد که می خواد بیاد و با دید درستش همه چیزو درست کنه. اون مرد چی تنشه؟ چه رنگی؟ باید لخت شد. احتمالش هست که اون مرد راستگو و درستکار هم ازین تعلقات دست کشیده باشه. اما درستِ درست چیه؟ حالا که نمی دونم، نیازی به اومدن اون مرد نیست.هر شب قبل از خواب دل و روده ام به هم می پیچه. یه مایع گرم و اسیدی تا بیخ گلوم میاد بالا و برمی گرده. به همه بچه ها زنگ می زنم می خوام مطمئن بشم که جدیداً : یه رضای تیکه تیکه توی یه چمدون به خونه خواهرش پـسـت نمی شه؟...

یه شاهین که یه گردن بند مدل قرون وسطایی تو باد تکونش می ده...

یه مهسا یه پیرزن بیست ساله یه جفت قلوه ی عفونی،زنانگی از بین رفته، یه جفت چشم کم سو، که دیگه باورش شده دنیا یعنی همین اتاق کوچیک تاریک که خورشیدو اون بیرون زندانی کرده...

یه کاوه که شبی داشت فردارو تو ذهنش مجسم می کرد: پرچم ایرانو که نوبتش بود بشوره. تمیز و تا شده تحویل معلم می داد و معلم بهش آفرین می گفت. کاوه نمی دونست چرا مادر وقت رخت شستن گریه می کنه... صبح با بوی نفت از خواب بیدار شد. به طرف حیاط رفت مادر وسط حیاط ایستاده و لباساش خیس بود.

- مامان چرا بوی نفت میاد؟

- خب از لباسای منه.

- چی؟

مادر وحشیانه خندید. کبریت کشید. جرقه زد. گر گرفت. چرخید. مشعل شد. بوی کباب می اومد. بوی نفت... بوی روغن... خاموشش کردن. کاوه پرچمو به معلم نداد آخرین رختی بود که مادرش شسته بود. هنوزم ازش نمک می ریزه. بوی نفت می ده . چربه...

*

  - کاوه برادر من، چرا درس نمی خونی؟

  - می خونم.

  - نه فقط کتابو گرفتی جلو صورتت.

*

  - گیتار برای چی خریدی پس؟

  - می خوام هنرمند شم.

  - هنرمند بشی باید تمرین کنی نه اینکه باهاش عکس یادگاری بگیری.

*

  - کاوه چرا سر کار نمی ری؟

  - استعفا دادم.

  - می دونم ولی دیوانه اونجا نونت تو روغن بود.

  - من از شرکت نفت بدم میاد. از روغن تهوع می گیرم.

  - چرا؟

  - نمی دونم.

*

  - از دستپخت مادربزرگ خوشت نمیاد؟

  - نه دوست دارم...

  - چرا غذاتو نمی خوری؟

  - کباب نمی تونم...

ترس اینکه یکی از همین شبا کاوه رو گم کنیم، دیگه کسی ندونه کجاس، داره فلجم می کنه... هیچی نمی تونم . هرچیزی رو که تو عمرم خوردم بالا میارم و دیگه با بنی آدم صنمی ندارم. مثل صخره تا روز شکستن یا تحلیل رفتن می ایستم و به زمزمه های دیوونه ای که صبح موقع اذان میاد روی یکی از سنگام سر می زاره و مادرشو صدا می زنه گوش می دم. کاری ازم برنـمـیاد که براش انجـام بدم. دلـم بـراش می سوزه. چون این آدم از بوی کباب و نفت و روغن بدش میاد و فقط یادش نمیاد چرا باید پرچمو به معلم تحویل بده. باد هر دفعه به یه وری می وزه و موجای دریا از ساحل بیشتر سرکشی نمی کنن. منم یا می شکنم یا تحلیل میرم. ولی سرم زیر آب نمی ره.

خیلی مونده تا اون روز ...

«سوسن گوران»