درشهری زندگی می کنم که دیگران مرا آدم کوچولو می

خوانند.تمام عمر من صرف بالارفتن و پایین آمدن از

پله های طولانی این ترازو می شود.ترازویی بسیار بزرگ تر

 از ابعاد من که زنده بودنم را به درازا می کشد.و همه ی امید

به زندگیم را در پایین آوردن کفه ی دیگر ترازو خلاصه کرده است.

این کفه ای که از اولین روز زندگی تا حالا که معلوم نیست چند

صد سال می گذرد فقط مرا آزار داده.

گوشه ی کفه ی ترازوی زندگیم وزنه های چند گرمی شلخته وار

و نامرتب به روی هم انباشته شده اند و مدام شرمندگی آنها از

بی فایده بودن بیشتر می شود.چرا که در طول سالیان حتی از

گرد و غبار نشسته بروی آنها کاری ساخته نبوده.اما من به تمام

وزنه های دنیا سوگند می خورم که سرانجام روزی کفه ی مقابل

را بالا بیاورم! 

 

<معرفی بهزاد عبدی>

 

از میان درختان بی برگ و برف گرفته آرام و محتاط عبور می

کرد.گم شده بود دنبال چیزی مثلا خانه ی شکلاتی با کوتوله

هایی مهربان و منظم می گشت.

نه شاهزاده خانم خوش اندام بود نه سیندرلا.فقط پالتویی زخیم

قهوه ای و بلند هیکل چاقش را تا قوزک پا پوشانده بود و روسری

بی رنگ و تمیزی به سر داشت.گاهی روی زمین می نشست

دوپای یخزده اش را مالش میداد و می نالید.جنگل اسرار آمیز او را

در خود سهیم کرد.ساکت و بی تاب مسیری مستقیم را می

پیمود تا به جاده رسید.یک تاکسی سبز رنگ جلوی پایش ایستاد

و سوار شد.تازه اول راه بود...

 

<معرفی سوسن گوران>

 

ازت می خوام وقتی سوار تاکسی میشی به آهنگی که پخش

میشه گوش بدی!راننده های عجول فقط وظیفه دارن تو رو به

جایی که می خوای برسونن اما راننده های صبور و مهربون در

طول مسیر تو رو متوجه پنجره هایی می کنن که هیچوقت متوجه

باز بودنشون نبودی....

 

<معرفی ونوس رستمی>

 

امیدوارم سفر خوبی داشته باشیم

 

بهزاد عبدی-سوسن گوران-ونوس رستمی