دستاشو بسته . هیچ راهی هم برای باز کردنشون نیست . نه تو، نه این ، نه اون ، نه بابا ننه ، نه داداشی . پسرخوشتیپه اعدام شد و برای دنیا مجنون درست کرد . هرچقدر التماس کردم که :این پسر خیلی باحاله . شوخه . معتاد نیست . حالا یه وقتایی عرق خوری می کنه . این خاصیت باالفعل رو داره که بهترین دوست هر آدم نیک سرشتی باشه . از همه روشن فکرتره و اعتقادات خالص و درستی داره . نه ، تورو خدا اعدامش نکنید .
آقای من سر به زیر و آرومه . نه اینکه بی گوشه باشه و زیر بار هرحرفی بره به جاش می تونه حرکت ماشینای یه میدونو به بزرگی آزادی بند بیاره. موهاش ،دستاش، طرز نگاهش کاملا ً به یه شیر شبیهه . یه شیر طلایی . فرقش اینه که وزنش یک شیشم یه شیر بالغه .
از خواب می پرم . سرجا می شینم و مبهوت اتاق می شم . دیوارای پوشیده از عکس ، پوستر ، شعرای جذابی که با خط نستعلیق ، یا خط خودم نوشته شدن . یه دراور که کلی لوازم آرایش روشه . یه ظرف پر از خاکستر و ته سیگار.این مال کیه ؟ مال اونه . اسمش چیه ؟ من که سیگاری نبودم . کنار زیرسیگاری یه موبایله که هر سه ثانیه یکبار براش اس ام اس میاد . اینم مال من نیست . ولی دلم می خواد بدونم این نهصد و سی و شش تا اس ام اسی که اومده چی و از کیه . همش تسلیت و همدردی برای اینکه دوستم اعدام شده . دوستم اعدام شد ؟ دیگه نمی بینمش ؟ دیگه برق نمی گیرتمون ؟ دیگه کسی نیست که براش مهم باشه سر و وضع من و اتاقم مرتب هست یا نه .
زوزه می کشم و به خودم می پیچم . پوست صورتم خراشیده شده و گونه هام خونیه. چندتا تکون شدید خورد و شد جنازه . من اون جا بودم . پامو رو زمین می کشم . تو سر خودم می زنم . تیغم یه راهه . قرص هم یه راهه . اسلحه هم هست . سم ، ولی من جرئتشو ندارم . دنبال کارشو گرفتم بدونم قبرش کجاس . دیدمش قبل از این که دفنش کنن . دستشو گرفتم . سر انگشتامونو به هم چسبوندم . انتظار داشتم مثل وقتی که زنده بود ؛ بدنش یه تکون کوچولو بخوره و بعد دستمو بگیره و ول نکنه .
سرمای وجودش منو گرفت . افتادم روش . صورتش یخ زده بود و مثل مومیایی بی حالت بود . دستشو تا اونجا که زور داشتم فشار دادم . رو به آسمون گفتم :«آخ که غیر مستقیم از آدما می خوای یه کاری رو بکنن . » موهای پرپشتش دورتا دور سرش پخش شده بود . مثل یال . نه... نه . دیگه نباید راجع بهش فکر کنم . فقط باعث عذابه . هرچقدر ازش خواهش کردم که زودتری با هم عروسی کنیم ؛ خودشو می زد کوچه ی این یارو . با خنده و شوخی موضوع رو عوض می کرد . دیگه دوستش ندار... .
ما آدمای با حالی بودیم . با هم نمایشنامه می خوندیم . مکبث . اون بود . همیشه و به زور و منم بانکو بودم . هرچقدر می گفتم : « آن مأوای امن می تواند شما را درپی امارت کاودور به هوای افسرشاهی برانگیزد ... .
ادامشو نمی گم چون اون نمی ذاشت هیچ وقت . شما هم گوش نمی دید . هیچ کدومتون . دعا می کنم هیچ وقت نبینمتون . عاشق هم نشیم . اعدام ...
از خواب می پرم و باز مبهوتم . چون نمی دونم حالم چرا انقدر بده . به چهاردیواری پر از عکس و پوستر و شعرای جالبم نگاه می کنم . به دراور و اون کوه لوازم آرایش روش . زیر سیگاری پره تا خرخره . از دورش خاکستر لبریز شده و من یادم نمی یاد تو خاندان ما یه نفر سیگار به لب برده باشه . عرق خور هستن چرا، ولی سیگار نه ! وقتی می خوام فیلتر رو روی سرامیک کف له کنم تازه یادم میاد ؛ اون روز که تو کافه نشسته بودم ، تنها ، بدون آرایش ، گذرت به اونجا افتاد . تو که بدت نمی اومد منم اعدام شم . کافه رو روی سر گذاشتی . ریه ی خودمه . به هیچ کس ربطی نداره . کاش یه جوری می زدی که رد انگشتات تا ابد روی صورتم بمونه . طوری که فرداش یه پاکت جدید نگیرم . سرامیک کف اتافم کثیف و بدرنگ نشه .
جیغ که می کشم می فهمم دوباره از خواب پریدم . کاش حافظه ام سفید بود . مثل این سرامیکا .
خیلی وقته که خونمو تمیز نکردم . مهم نیست . آدم نباید خونشو کثیف کنه . فقط تو عزیزمی . با یه حرص و شهوتی گذاشتمش بین لبم که بعدا ً شرمنده شدم . شاید خاندان ما برای همین تا به حال به طرفش نیومدن . عرق خوری هم کردن ولی نخواستن شرمنده شن . من هم تا الآن به این ور قضیه فکر نکرده بودم . آدم توی مسیر از دست رفتن آهسته و معدوم شدن می افته. چون آتیشش زیر سر خودشه ؛ یه آرامشی می گیره طرف که راضی می شه از زنده بودنش . خود من ، انگار به دنیا می گم :« حال می کنی چطور چیزی که تو بهم دادی دارم از خودم می گیرم ؟روت کم شد؟» دنیا عشوه می کنه و روشو برمی گردونه . خیال می کنه اگه بی تفاوتی کنه من به طرفش کشیده می شم . کی این رسم مسخره رو گذاشته ؟ بگید . به خدا کاریش ندارم نترسه . فقط می خوام دوکلوم نصیحتش کنم .
زندگی منم تو این خونه شده از خواب پریدن . چون فقط واسه خواب میام خونه . اونم شبایی که می خوام از جا بپرم . اینبار که پریدم دستم اومد باید برگردم ایران . دلم می خواد برگردم به وطنم . همه بهم اس ام اس داده بودن . نهصد و هفتاد و هفت تا . همه هم از ایران . یعنی اینقدر اینجا منو می شناسن ؟ نکنه چون اون اعدام شد ؟ تقصیر دیوارای اتاق من نبود ؟من نمی خوام کسی بهم ترحم کنه . اگر هم برگردم همین آش و کاسه ی اینجا رو با خودم می برم . همین اتاق وسط اینهمه شلوغی برای چند ساعت تنهایی . پدر و مادرم هم اس ام اس دادن . من که با هیچ کدومشون کاری ندارم و اونا هم بیخود . ول کن بابا . ایرانم شد جا ؟ گرفتی مارو ؟
مگه اینکه دوباره از خواب بپرم . گوشی زنگ بخوره و تا میام بردارم قطع شه . ببینم چهل تا میس کال افتاده . از کی؟ پسر خالم ؟ مهرداد ؟ فقط اون به من زنگ زده . خواسته صدامو بشنوه! ما خواهر و برادر هم هستیم . مثل دندونای شیری . نوزده بار دیگه هم زنگ می زنه تا اخر سر گوشی رو برمی دارم و می گم : الو...
احوالپرسی داغی کرد. با اینکه نمی دیدمش می دونستم صورتش خیسه . کله اش داغ داغ بود. می گفت دلش می خواد برگردم تا مثل بچه گیمون قایم موشک بازی کنم. حالش خیلی خرابه . از خواب می پره . زیرسیگاریش انقدر پره که خاکستراش سرریز شده و با هر تکون هوا به این ور اون ور می ره و به وسایلای خونه می چسبه . گفت استودیوی شخصیش تنها جاییه که توش احساس امنیت می کنه . گفت همین روزاس که به جبهه ی عدم بپیونده .
من دیگه نشنیدم چی گفت چون از جا پریدم . هرچی گفت به درک . دیدی اینم می خواد اعدام شه . دیگه نمی خوام به هیچ کسی دل ببندم و نمی خوام کسی به من دل ببنده . حالا جرئتشو دارم . هر جای دنیا که بری یه تیغ ، چندتا قرص ، اسلحه یا سم پیدا میشه . می گن تو جعفرآباد کلت چهارده هزارتومنه .
مهردادم دستاشو بسته . هیچ راهی برای باز کردنشون نیست ...
سوسن گوران