ترانه(ب.عبدی)
می رسد آن روزی که تو با من مدارا می کنی
مرا که هیچ ندارمت دوباره دارا می کنی
از تو به گل نگفته ام قناری بر بر نشود
نفس نفس نمی کشم جهان خاکستر نشود
چه تکه تکه افتادم با هر ترک به آجری
زمین کجا می توانی از این دیوار دل ببری؟
بین زمین و آسمان ببین چه دیوار می شوم
به آسمان ها نرسم روی تو آوار می شوم!
شکایت مرا ببر برای معمار خودم
به دست او کساد شدم میان بازار خودم
به روزگار من نخند به حال آسمان ببار
یکی لباس کاغذی برای گریه ها بیار
برهنه از بود و نبود به بای من می شکنی
هنوز مرا درک می کنی به جای من می شکنی
طبیعت جان مرا با بو دنت بکر می کنی
دوباره مغرور شده ام داری به من فکر می کنی؟
می رسد آن روزی که تو با من مدارا می کنی
مرا که هیچ ندارمت دوبا ره دارا می کنی...
+ نوشته شده در ساعت توسط بهزاد عبدی
|